وقتی با عصبانیت توی کشوی کمدت دنبال یک قطعه عکس 3*4 می گردی، یا اصولا وقتی مثل سگی که دنبال یک تکه استخوان می‌گردد سرت را توی کمدی جایی می‌بری به جز چیز مورد نظر تقریبا همه چیز پیدا می‌کنی حتی چیزهایی که سالها گمشان کرده‌ای. مثل من ممکن است بازمانده‌ای از نامه نگاریهای عاشقانه‌ات را پیدا کنی و آنوقت بنشینی اول صبح نامه‌ای که صدبار خواندی و نخوانده‌ای را دوباره و اینبار در حال هوایی دیگر بخوانی. می‌گویم نخوانده‌ام زیرا که برای اولین بار از این نامه چیزی دستگیرم شد که سابقا درک نکرده بودم سابق بر این جملات و کلمات دیگری نظرم را جلب کرده بود وحالا می‌بینم کلمات جدیدی هم لای آنها و آن زیر زیر ها وجود دارند آنقدر این نامه‌ی صدبار خوانده برایم تازگی دارد که برای رسیدن به صفحه بعدش لحظه شماری می‌کنم. توی ماشین جملات و کلمات نامه می‌آید جلوی چشمم و دور سرم ‌می‌چرخد سعی می‌کنم حال هوای روزی که نامه را گرفتم بخاطر بیاورم ولی خب پنج-شش سالی گذشته است تلاشم بی ثمر می‌ماند حتی چهره‌اش را هم نمی‌توانم مجسم کنم از ماشین می‌پرم پایین تا کمی از مسیر را در راستای اهداف باشگاه بدنسازی پیاده روی کنم نامه هنوز بوی مطبوعی می‌دهد و البته هنوز پراست از خط خوردگی و غلط املایی، مردیم به طرف یاد بدهیم نامه را پاکنویس کند او هم مرد تا به ما یاد دهد این یک نامه‌ی اداری نیست. به آخر نامه که می‌رسم نوشته "کسی که دوستش داری". آخرین بار که کسی را عمیقا دوست داشتم یادم نمی‌آید. نامه را بطور سیستماتیک ریز ریز می‌کنم می‌اندازم توی سطل زباله. به شرکت که می‌رسم ذهنم خلوت شده و تنها همان جمله آخر نامه توی مخ وول می‌خورد. پیام گهر باری از هرمان هسه را می‌خواهم حسن خطام این پست بنویسم اما حافظه‌ی عمه ننه یاری نمی‌دهد حالا بی خیال، مضمونش همچین چیزی بود:

ارزشمند ترین چیز در تمام کائنات انسان است و دوست داشتن زیباترین احساس، دوست داشتن یک انسان بالاترین و ارزشمندترین دارایی است.

پ‌ن: عمه ننه از ترکیب دوتا از رکیک ترین فحش ها بوجود آمده همانطور که مشاهده می‌کنید در این  گونه موارد نتیجه الزاما چیز بدی نخواهد بود.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ |