من سلطان گافهای بزرگ هستم بی تعارف، بخصوص در روابط اجتماعی حالا با هر نوعش، یک کمی هم بدشانسی چاشنی کارم می‌شود و نتیجه معمولا چیز شرم آوری از آب در می‌آید. فکرش را بکن مدتی توی نت جون بکنی تا باب دوستی را با دختری ایجاد کنی و بعد از کلی اینور و آنور بخواهی شماره تلفنت را بدهی به حضرتش، این وسط مغزت چت می‌زند شماره تلفن همکار متاهل خودت را می‌دهی بعدش هم خداحافظی و صبر کردن، بعدش شک کنی بیایی لاگ چت را دوباره بررسی کنی ببینی که خاک بر سر شدی. تصور اینکه چه آبرو ریزی این وسط راه بیافتد و همکارت چه دردسرها نبیند و در ذهن آن دختر چه تصویری از تو نقش نبندد پشت انسان را می‌لرزاند. با چه تف مالی ختم بخیر شد. دوباره فکرش را بکن با دختری تلفنی صحبت می‌کنی و بسیار مودب و لفظ قلم قربان صدقه‌اش می‌روی یکدفه شارژ گوشی تمام شود تو هم یک سری فحش درجه یک فرد اعلا و فحشهای ترکیبی و ابداعی خودت را نثار گوشی‌ات کنی غافل از اینکه هنوز نیمه جانی در گوشی مانده و فحشهایت تمام کمال به گوش آن عزیز رسیده و شب هنگام که مجدد تماس می‌گیری تازه متوجه می‌شوی که حق گوشیت فحشهای بدتری بوده. این ها را بگذار کنار سوابق درخشانم که مثلا قرار می گذاشتم می‌رفتم پارک ملت، تماس که می‌گرفتیم تا همدیگر را بیابیم هرچه آدرس می‌داد با جغرافیای پارک جور در نمی‌آمد آخرش فهمیدم که ایشان در پارک دیگری در گوشه‌ی دیگری از این شهر دراندشت در جستجوی ما هستند. اخیرا هم که مشکل قدیمی دوباره عود کرده و طرف را با اسم دختر دیگری صدا می‌کنم.

پ‌ن: باور کن عمدی نیست این دفعه حواسم را بیشتر جمع می‌کنم، قول.

پ‌ن2: قبول کن ولی بعضی وقتها با مزه می‌شود :دی

نوشته شده توسط عبید در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ |