صبح و ترافیک وحشتناک و دیر رسیدن و کسری آخر ماه. فکر نکنم شاملوی بزرگ هم بتواند اینچنین کلمات را پشت هم بیاورد. بزرگترین شانس زندگی اینست که آخرین مسافر باشی و سواری را پر کنی وگرنه تا دم رسیدن دق مرگ می‌شوی راننده از لاین سبقت می‌کشد کنار تا شکاری دندانگیر نصیبش شود. امروز هم یکی از آن طمعکارانش گیر ما افتاد و از بد قضیه ما مسافر اول بودیم، اول بودن همیشه هم خوب نیست، ما گفتیم سر امام علی (استغفرالله) یارو هم سوارمان کرد بعدش هم به سر شیخ و ملا و گاندی و مدرس و حتی شریعتی هم قانع نبود الا و للا امام علی. خلاصه با کلی بدبختی دو نفر مسافر جست. نفس ها در سینه حبس بود، نفر سوم چه کسی می‌توانست باشد؟

پشت سر هم مسافران شریعتی شریعتی می‌کردند، آخر بی انصاف کرایه‌اش 200 تومان فرق دارد به این همه ترمز و گاز نمی‌ارزد! نزدیک بود از کوره در بروم و 200 تومان را تقبل کنم و قسمش بدهم که برود که ناگاه صدایی لطیف و گرم گویی از حلق داوودی درآمده، گوشمان را نوازش داد صدایی که آهن را هم نرم می‌کرد که کرد، ماشین زد رو ترمز، آن طاووس پر ناز و عشوه و آن حوری زمینی فرمودند سر شیراز. الحق که راست گفته‌اند شیراز شهر عشاق است و بجز پری صورتان چه کسی را با شیراز کار است؟ راننده هم به ضعیفی و بدبختی اش لابد دلش سوخت و بیخیال 400 تومان تفاوت کرایه شد. در طول مسیر هم به طرق مختلف چشمش را به جمال آن حوری صورت روشن می‌کرد. با توجه به تنظیمات آیینه خودرو دیدن آن همه کمالات برای من میسر نشد و تنها بوی خوش جیوانچی یا شاید هوگوی ایشان مشامان را گرم کرد. در نهایت راننده گرام ماشین را درست مطابق میل آن داف معظم نگه داشت و آنچنان مدهوش کراماتشان بود که غرولند پلیس را هم نشنیده گرفت و البته فحش خوارمادر راننده مینی بوسی را که از کنارش می‌گذشت. ماجرا در نهایت بخوبی و خوشی تمام شد و مثل فیلمهای هندی همه بشرح زیر عاقبت به خیر شدند:

راننده: ضمن انجام یک عمل خداپسندانه و خرید زمینی در بهشت مبادرت به نظربازی نموده و از این طریق میزان هورمون ایندورفین در خون ایشان افزایش چشمگیری یافت.

مسافر وسط صندلی عقب: به رقم نداشتن دید کافی به لطف همنشینی با زیبارویان تغییرات هورمونی زیادی در ایشان مشاهده شد که کمترینش همان افزایش ایندورفین بود.

مسافر گوشه چپ صندلی عقب: ایشان تنها به بوی هوگو بسنده کرد.

عبید: علاوه بر استفاده کاملا مجانی از بوی هوگو و زود رسیدن، کار با آیینه بغل پراید را نیز بطور کامل آموختم.

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ |