خیلی درده وقتی از آدمها حق اظهار نظر که نه حتی حق گلایه هم گرفته می شه.دلم به حاله خودم می سوزه.البته نه! بیشتر دلم به حاله اونائی می سوزه که تحمل حرف راست و انتقاد و گلایه رو ندارن. آزادی بیان و اندیشه واظهار نظر(بعضا غیر کارشناسی) رو حق مسلم خود دانسته(و انرژی هسته ائی رو از یاد برده اند) ولی همین قدر هم برای طرف مقابل حق قائل نیستند.همون هائی که از پست قبلی من هیچی درک نکردند و فقط چسبیدن به چندتا کلمهء تند من و اونو پیراهن عثمان کردند و شروع به گلایه.و احتمالا فکر کردند من بر سر اونها منت گذاشتم.نه!!! اینتوری نیست.چرا از پست قبلی من علاقه و دوست داشتنه منو نفهمیدند نمی دونم.اگه من گلایه کردم از اونائی گلایه کردم که بهشون علاقه داشتم و اونا منو ناراحت کردند.والبته من درد دله خیلی ها از جمله دوستانه نزدیکمو منعکس کرده بودم.درد مشترک باعث شد که به خودم جرات مطرح کردنشو بدم.
دیشب موقع شام تلفنم زنگ زد.یکی از خوانندگان وبلاگم بود.از سر میز شام بلند شدم و به یه گوشه رفتم تا در سکوت جواب بدم.البته یادم نمی یاد جز سلام چیزه دیگه ائی گفته باشم آخه سرکار اجازهء حرف زدنو از من گرفت و مانند انسانی که کلاس تندخوانی رفته آنقدر تند شروع به گلایه کردند که اگه من خودم حراف نبودم و تند حرف نمی زدم متوجه عرایض ایشون نمی شدم.ایشون از پست قبلی من بشدت گلایه کردند و در تمام مدت من کلامی حرف نزدم تا ایشون خالی بشند.سپس به من گفتند که حاظرن پوله کلیه کارهای منو یک جا بدهند و آدرس منزلو خواستند تا کتب مربوطه رو پس بدن( اگر چه در آخر بدون اینکه آدرسی پرسیده بشه یا حداقل منتظر شنیدنش باشن تلفن رو قطع کردن) و در آخر به نکته ایی شگرف اشاره کردن که دیگه نمی خوان به این رابطه ادامه بدن!!؟؟؟ حالا کدوم رابطه مد نظر سرکار بوده نمی دونم و اینکه ایشون چه زحمتی برای حفظ و اعتلای اون داشتن که حالا می خوان از من دریغ کنن سوالی بود که فرصت پرسیدنش از من گرفته شد گویا فراموش کردند که چند بار منو سر دواندند و .... بماند.بعد از قطع شدن تلفن خیلی نارحت شدم از اینکه یه نفرو با گلایه کردنم از خودم رنجوندم البته قطع رابطه اصلا برام مهم نبوده و نیست چون اصولا رابطهء انسانی شکل نگرفته بود.اما این کارمو با بندهائی ار نظام اخلاقی تازه تدوین شدم مغایر دیدم که در اون به صراحت ذکر شده که ناراحت کردن دیگران و آزار رسانیدن به آنها بسیار مذموم و ناپسند است.در این افکار و وجدان درد مستغرق بودم که ناگاه حدیثی از حضرت امید رنجبر پویا در ذهن نمایان گشت و چه کلامی. مانند "در".از دوستی که بسیار به جهت دهی افکارم کمک کرده و می کند.وقتی این کلام ارزشمند را از نظر گذرانیدم شاد شدم و سر میز رفتم و با ولع شامم را تا آخر خوردم گوئی هزار سال است هیچ نخورده ام.
قال امید رنجبر:
"احساستان را هر چه هست بیان دارید و خودتان باشید زیرا آنها که اهمیت دارند ناراحت نمی شوند.آنها ئی هم که ناراحت می شوند اهمیت ندارند"