دور و برم حسابی خلوت شده دیگه وقتی تصادفا از دوستان قدیمی و می بینم و طبق معمول از من حال باقی دوستان رو می پرسن فقط یک جواب میشنون: "خبری ندارم". پریروز رفته بودم کلاس زبان سابقم که اگه بشه دوباره یه زبانی تو برنامه داشته باشیم ییهو استاد زبان سابق منو دید و گفت "Hi obeid long time no see" با خودم گفتم long time شد یعنی؟ 

5 روز پیش به یکی از بروبکس دانشگاه زنگ زدم، خودمو جر دادم تا منو بشناسه آخرشم نشناخت 2 ساعت بعدش زنگ زد که تازه شناختم چطوری؟!؟!؟ اینها همه یک طرف وبلاگ رو هم سر نمی زنم بقول یکی از دوستان: وبلاگت که تار عنکبوت گرفته اورکات و فیس بوک هم که نیستی تو گودریدز هم بروز نیستی زنگم نمی زنی اس هم نمیدی پس کدوم گوری هستی؟ کدوم گوری هستم راستی؟ هر جا که هستم و البته نمی دونم کجا، ولی حس بدی ندارم و اوضاع عالی که نه ولی خوبه. جایی بودن چه اهمیتی داره چی حسی داشتن مهمه. راستش بهتون بر نخوره ولی تنهایی رو خیلی دوست دارم و جز موارد ضروری دوست ندارم ارتباطی داشته باشم چراشو نمی دونم ولی همین که سرم تو لاکه خودمه منو راضی میکنه البته تو این استثناهایی هم هست مثلا چند نفری که دوست دارم ببینمشون اونم نه برای اینکه گره ای از کارم باز کنم فقط دلتنگی. اتفاقات سالهای اخیر بشدت روی من تاثیر گذاشته و منو واقعا عوض کرده و با نهایت عجب باید بگم در من حس خوبی ایجاد کرده حسی که نمی خوام از دست بدم. فکر می کنم بلاخره دارم به جایی می رسم که بفهمم از زندگی چی می خوام.

پینوشت: دوباره تصمیم دارم آپ کنم اینجارو.

نوشته شده توسط عبید در شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ |