گاهی اوقات هرچه سنگ است مال پای لنگ تو میشود. مثلا چندی پیش ماجرایی پیش آمد به این شرح:یکشنبه بود شاید هم شنبه (خوب که فکر میکنم پنجشنبه هم میتواند باشد) و فردایش قرار ملاقاتی داشتم با یکی. گفتم خانه که رفتم دوشی بگیرم و مشک و عنبری بر روی هیکل خود خالی کنم و موهای خود را آشفته کنم و کلا به سر و وضع خود برسم. در برنامهام واکس زدن کفشم را که از زمان خریدن تا آنروز رنگ واکس ندیده بود را گنجانده بودم. القصه، آنروز هم مانند غالب اوقات این شهر ترافیک بیداد میکرد ولی از بخت بد هرچه این در و آن در زدم نتوانستم ماشین بگیرم بمحض اینکه از ایستگاه تاکسی دور شدم آنهم فقط 100 متر یک دفعه چند تا تاکسی با هم آمدند. من بخت برگشته دوباره برگشتم و خب البته اینبار ته صف. باز هم برای مدتی ماشین نیامد اما این دفعه از رو نرفتم و بیشتر ایستادم، زمان بسرعت سپری میشد و تا شب چیزی نمانده بود و من باید خود را آماده میکردم. خلاصه با یک الگوریتم پیچیده خود را هر طور بود با مترو به منزل رساندم، بماند که نصف شهر را بی خودی دور زدم. خانه که رسیدم دیدم اورژانس و آتش نشانی و ماشین ادارهی گاز دم در خانه را قرق کردند. رفتم تو کاشف بعمل آمد که دودکش شوفاژ خانه گند زده و دود از جایی که هنوز هم نفهمیدیم وارد حمام همسایه شده و ایشان دچار گاز گرفتگی شدند و با مغز به زمین اصابت کردهاند. حالش خوب شد الحمدلله. رفتم تو دوشی بگیرم مامان نعره فرمودند که اداره گاز تا مشخص شدن ایراد، گاز را قطع فرمودند و هوا هم کاملا تصادفی بسیار سرد شده بود و حمام کردن با آن آب ریسک بزرگی بود. به چند نفر از برو بچ زنگ زدم بلکه بشود از حمامشان استفاده کرد که آنها هم یا در منزل نبودند یا بهرحال مشکلی بود که نمیشد. آخر با صورت نتراشیده و لباس تمیز و موی آشفته که نمی شود رفت دیت(Date). دل را بدریا زدم و با همان آب سرد شوخ از تن زدودم و... فردایش هم خرتب کردم ولی با اینحال خود را سر وقت سر قرار رسانیدم که ناگاه موبایل بنده اظهار وجود فرمودند که اوشون تشریف نمیآورند،یعنی آنروز نمیآورند شاید فردا. فردا هم که نشد چون بنده پس از آن به مدت سه روز متوالی پنچر بودم.
پن: ضرب المثل مذکور را که فهمیدم هیچ، احساس مخترعش را با اعماق وجود درکیدم.
پن 2: مورفی قوانین معروفی دارد که بعضی هاشان خیلی هم اغراق نیست.
پن3: پوزش برای غلتهای املایی.