ظهر است، ناهار را خورده‌ام و پشت میز نشسته‌ام با معده‌ای در تکاپوی هضم غذا. چند کتاب باز جلوی رویم و مانیتوری که از دیدن من خسته نمی‌شود، و خودم که از خودم خسته شده‌ام. دست راستم زیر چانه‌ام تکیه‌گاه است و وب را باصطلاح Browse می‌کنم. روزگارم بد نیست مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از... همه چیز هم خوب خوب است جای هیچ گله گذاری نیست گر چه پایان بس خطرناک است و مقصد بس بعید و بعضی اوقات بشدت خنگ می‌شوم ولی باز هم بگویم روزگارم بد نیست، فقط داشتم فکر می‌کردم با اینهمه وقت چه کنم اقیانوسی از وقت. یک سری هم هدف برای خودم جور کردم محض خالی نبودن عریضه. لیست کارهای مورد علاقه‌ام را هم نوشتم روی کاغذ. تصمیم دارم یک چند جایی هم مسافرت بروم چند رشته‌ی ورزشی انتخاب کنم و... خلاصه گفتم برای خودم وقتی صرف کنم. ناهار قیمه خوردم چرب بود و غذای چرب نتیجه‌اش همین می‌شود که می‌خوانی. اگر با غذا کاهو بدهند شاید بهتر باشد سیگار هم دیگر جواب نمی‌دهد همین دو نخی که روزانه می‌زنیم به بدن کلی عوارض دارد و باید تعطیلش کرد. 10 خط نوشتم فکر می‌کنی به نظرت نمره‌ی کامل می‌گیرم؟ نمی‌دانم فقط نمره‌ی پاسی بگیرم برایم بس است. عوضش کاربلدم نمره که ملاک نیست. هست؟

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۷ |