روزی را بیاد می‌آورم که با دوستان جمع شده بودیم گپ می‌زدیم و برای هم از ماجراهای خنده دار می‌گفتیم، از سیاست، مذهب، مملکت، فرهنگ، ادب و هنر سخن می‌گفتیم و چه لذتی که نمی‌بردیم. مذهب، محور بسیاری از بحثها و جدالهای ما بود که البته در اکثر مواقع بی نتیجه می‌ماند این خاصیت مذهب است. در اینگونه بحثها حلوا که خیرات نمی‌شود ممکن است یکی از طرفین چیزی بگوید که به مزاج طرف مقابل خوش نیاید و اگر مذهبی باشد برخورد تندی خواهد کرد، این خاصیت دیگر مذهب است. خلاصه آنکه در آنروز حرفی از دهان مبارک یکی از دوستان خارج شد که بر مزاج بنده که تحت تعلیم و تربیت اسلامی بزرگ شدم، خوش نیامد رگهای گردنم کلفت شد و ضربان قلبم رفت روی هزار هر چه سعی کردم سعه صدر خویش را حفظ کنم نشد که نشد از آنجایی که من عمدتا انسان آرامی هستم عکس العمل خاص خود را در این موارد دنبال می‌کنم یعنی عصبانیتم به گفتن چند جمله تیز و تند محدود می‌شود که البته خیلی ها معتقدند زبان من از نیش مار هم بدتر است، بماند. چند جمله تند و تیز آماده کرده و با چاشنی ادبی خود خوب مخلوطش کردم سخن که خوب پرداخته شد منتظر موقعیت مناسب نشستم و همین که نوبت صحبت به من رسید تا از مذهب دفاع لازم را بنمایم و کلام کفر را در حلقومش خفه ساخته سخن خود را مانند پتکی محکم بر سر دشمن خدا و رسولان الهی بکوبم، ناگهان بیاد آورم که از اول این قرار نبود. قرار بود مذهب به کمک آدمی بیاید و او را از قعر چاه ظلمت برهاند و چراغ راهی برای زندگی دنیوی و اخروی او باشد قرار بود مذهب از آدمی دفاع کند نه آدمی از مذهب نه آدمی از کیان ادیان الهی. قرار نبود آدمی برای مذهب قربانی شود و برای حفظش تلاش کند. حرف خود را که تا نوک زبان آمده بود بلعیدم و به دوستان گفتم: نظری ندارم.

پ‌ن: برای انسانی چون من نوشتن چنین پستی بسیار سخت است، اما چه کنم که از فرط استیصال به ناچار گلایه های خود را در وبلاگ می‌نویسم شاید کمی سبک شدم.

پ‌ن2: انرژی روانی‌ام بشدت پایین آمده، شاید از کار زیاد است شاید هم آلودگی هوا شاید هم...

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۸۷ |