یادم رفته بود، روزگاری دانشجو بودم. دیروز وقتی کامنتهای وبلاگ را میخواندم متوجه شدم بعضی از آنها مربوط به پستهای قدیمی هستند همان زمانی که دانشجو بودم. همان زمانی که فاصله بین دو واحد درسی را در تریا میگذراندیم، سیگاری میکشیدیم یک ساندویچ آشغال میخوردیم و کلی کیف میکردیم که چقدر بزرگ شدیم همان زمان که قرار مدار کوه میگذاشتیم بعدش نمیرفتیم و شنبه ها معمولا کلی دعوا مرافه داشتیم آنهم برای اینکه خواب نوشین بامداد رحیل، ما را باز داشته بود ز سبیل. نشریات دانشگاه را میخواندیم با گربه دم در دانشکده کامپیوتر بازی میکردیم، میزدیم زیر دستش یا از گردن بلندش میکردیم و... سر کلاس میزدیم بیرون یکی میماند برای حضور و غیاب. جدا بگویم آنروزها انسان دیگری بودم ، آرزوهای دیگری داشتم زندگی را طور دیگر میدیدم طور دیگر حرف میزدم و طوری دیگر رفتار میکردم. آن روزها عاشق هم بودم، مینشستیم با عشاق دانشکده دور هم کلی حرف میزدیم بهم دلداری میدادیم، راه کار ارائه میکردیم و از این جور حرفها. پسر خوبی بودم، واقعا خوب. سرم در کار خودم بود و برای خودم عوالمی داشتم از زندگی راضی بودم، پسری ساده و بی شیله پیلهای بودم شاید هم خودخواهانه بگویم صاف و صادق. بعد نوبت آن 2 سال جهنمی رسید که پدرم را درآورد 3-4 تا سیلی آبدار که از زندگی خوردم تازه فهمیدم آن دوران احمق هم بودم و لی حماقت ابدا عیب نیست بلکه حسن هم هست. بعدش درس تمام شد و زندگی دوباره نظم گذشتهی خویش را پیدا کرد و آرامشی نسبی بر آن حاکم شد فقط گاهی اوقات یادم میافتد روزگاری دانشجو بودم.
پن: بدبخت آنکسی که گرفتار عقل شد – خوشبخت آنکه کرهخر آمد الاغ رفت
پن2: دلم برای لم دادن روی نیمکت پشت دانشکده تنگ شده است در مسیر آخوندهای دانشکده معارف مینشستیم کلی بهشان میخندیدیم.