دیروز توی تاکسی نشسته بودم و برای خودم mp3 گوش می‌دادم و حالی می‌بردم که نگو. مثل همیشه به یک آهنگ گیر می‌دادم و همان را آنقدر گوش می‌کردم تا حالم را بهم بزند، کنارم دو زن میان سال نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. نمی‌دانم از چه می‌گفتند لابد از قیمت پودر شوینده و مرغ و یا آب و برق. راننده هم آن جلو برای خودش مشغول بود و با موسیقی ضبطش و صدای تیس تیس آن صفا می‌کرد. کنارش دختری نشسته بود از همانهایی که وقتی بهاشان نگاه می کنی می گویی مآااااااااااااااااااا... و دهانت مثل سوسمار باز می‌شود و با چشمهایت سرتاپایش را Scan سه بعدی می‌گیری. خلاصه اینکه گوش دادن mp3 جدای خود موسیقی لذت دیگری هم دارد و آن اینست که  سر و صدای محیط و حرفهای باقی مردم دایورت است. ناگاه احساس کردم آن دو زن در مورد من صحبت می‌کنند و سرشان را بنشان تاسف تکان می‌دهند و غرغر می‌کنند اما باز به همان هم بسنده نکردند و یکیشان سعی کرد با ایما و اشاره مرا متوجه خود سازد، من نیز خودم را به خریت محض می‌زدم اما دست آخر تسلیم شدم و به سویش نگاه کردم واقعا کار سختی بود آنهم توی آن یک گله جا. زنک دستش را به نشان اینکه صدایش را کم کن تکان می‌داد و من تازه فهمیدم همان یک ذره صدایی که از هدفون هدر می‌رود آزارش می‌دهد. من نیز با اکراه این کار را کردم ولی بعدا هرچه بررسی کردم دیدم صدایی به بیرون نمی رفت و یا آنقدر که آزار دهنده باشد نمی‌رفت. شاید همین که سرم در کارم بود و بهشان توجه نمی‌کردم آزارشان می‌داد شاید هم نمی‌توانستند ببینند با 70هزار تومان چه لذتی می‌برم.

پ‌ن: یکبار هم یک پیرمرد جلویم را گرفت که چرا سیگار می‌کشی برای سلامتیت ضرر دارد، بیچاره نمی‌دانست که ضرر زندگی برای سلامتی بیشتر است. 

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۷ |