رک وراست برم سر اصل مطلب. اسکی نقش بزرگی در شخصیتی که الان دارم – چه خوب چه بد- دارد. این ورزش واقعا مرا تغییر داد. الگوی جدیدی در زندگی من ایجاد کرد. این که چطور پایم به اسکی که زمانی نشان مرفهان بی درد برایم بود باز شد در ادامه می آید.
روزی روزگاری در پنج سال پیش که زندگی من از مرحلهای گذشته بود که بعدها مبدا تاریخم قرار گرفت، (روی داد ها را به قبل و بعد از آن تقسیم کرده و میکنم) پشت میزم نشسته بودم، از دید رئیس روی کد مشکل دار کار می کردم و از دید خودم اصطلاحا ک.س موش چال می کردم. همکار و دوست عزیزم یاشار توی اتاق از مزایای اسکی حرف میزد، از اینکه چقدر مهیج است خلاصه بساط پرزنت پهن شد من هم لختی مقاومت نمودم مواضعم هم روی گرانی لوازم و سرمایی بودنم و خطرناک بودن این رشته بود آن روز ها توی فکرم بود فوتسالی به بدن بزنم و راستش اسکی آخرین چیزی بود که به فکرم میرسید حتی از تماشای مسابقات اسکی هم سرما می خوردم. قرار شد یکبار برای تستش بیایم و از لوازم کرایه ای استفاده کنم که اگر خوشم نیامد کونم نسوزد. خلاصه بگویم با شلوار لی و لباس های معمولی رفتیم اسکی. عصر که بر می گشتیم یخ کرده بودم بدنم کوفته بود آنقدر زمین خورده بودم که نگو مربی اسکی هم که پیرمرد سرد و گرم چشیدهای بود به دوست ما گفته بود که شاگرد به این خنگی ندیده بودم. خنگ نبودم. ترسو و محافظه کار بارآمده بودم. از آن جنس آدمهایی که بطرز حال بهم زنی مراعات ملت را می کنند یکجوری کارمند مآب. از طرفی حق هم داشتم آنقدر آن روزهایم پر از اضطراب بود که خودم تمایلی به افزایش هیجان و استرس نداشتم. یک گوشه گرم و نرم و سیگاری و یک لیوان چایی تمام چیزی بود که از دنیا میخواستم.
خلاصه پرروئی باعث شد باز هم بروم. لوازم دست چندمی خریدم و دیگر برنامه ما تا 4 سال در زمستان شد اسکی. تمام آخر هفته ها در ابتدا و بعدش شد تعطیلات و دست آخر کار به وسط هفته کشید که از خلوت بودن پیست لذت ببریم.بکبار هم لحظه سال تحویل پیست بودم و یکی از بهترین سالهایی بود که نو شد. برای خودم 3 ست متفاوت خریدم هرکدام مناسب یک نوع اسکی و حرفهای شدم بیا و ببین. وقتی بالاترین نقطه پیست می ایستی واقعا حس خوبی است. حس خوبیست سفیدی برف را به تماشا نشستن، حس خوبی ست سرعت و خطر را لمس کردن، زمین خوردن، بارها و بارها و باز برخواستن. آنقدر زمین می خوری و بلا سرت می آید که با پوست و گوشت و استخوانت لمس می کنی که باید برخواست و ادامه داد.
پن: چیزی را که در مورد آمریکا آمدنم دوست نداشتم و ندارم این فاصله ای است که میان من و اسکی انداخته است.
حسم شبیه فیلاس فوگ است. هرچه داشت و نداشت قمار کرد تا ثابت کند میشود دنیا را در 80 روز دور زد. البته قمار کرد تا بخودش ثابت کند میتواند و البته ثابت کند که روح بشر چقدر میتواند بزرگ باشد. نصف زندگیاش را خرج سفر کرد نصف باقی را هم شرط بسته بود. داستان را خودت میدانی. من نیز هرچه داشتم فروختم با خود آوردم این سر دینا نصفش را هم خرج کردم کلی سفر کردم اینور و کلی هم لذت بردم. داستان های زیادی هم برایم پیش آمد که بسیار برایم خواستنی اند. حالا اما شرایطم تغییر کرده. حس میکنم سفرم تمام شده و نصف باقی زندگیام را باید صرف کار دیگری کنم. باید آرام بگیرم، دیگر وقتش بود. باید یکجا قرار گیرم. حس میکنم زمانش رسیده که تمام قلبم را تمام دارائیام را و همین نصفه باقی مانده را دودستی بدهم و لبخندش را بخرم برای خودم و باقی عمرم را سر کنم با لبخند شیرینش. حس میکنم وقت هرز پریدن به سر رسیده زمین گرد است و من برگشتم جایی که شروع کرده بودم و دیدم آنچه دیدنی بود و حال شرطم را هم بردم پول را میگذارم تو جیبم و خیال پردازی میکنم برای دنیای جدید پس از یک "بله". ختم کلام حس میکنم زمان این شاه بیت رسیده:
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت - یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم