اولین بار که سوار هواپیما شدم را هرگز فراموش نمیکنم، داشتم میرفتم زیارت هارون الرشید. بعد از کلی بدبختی و سگ دو بلیط گیرمان آمد سوار که شدیم تجربه ها شروع شد. اول یک زن آمد جلو که حرف نمیزد، بلندگو جایش حرف میزد صدایش هم بوضوح شنیده نمیشد ملت وسطش صلوات هم فرستادند، زنک داشت ادای بستن کمربند را در میآورد بعدش درهای خروج را نشان میداد اینها را بعدا فهمیدم وگر نه آنوقت ار آن پانوتومیمهای غیرفهم بود اگر بیست سوالی طرح میکردی محال بود حدس بزنم قضیه چیست، پانتومیمش را آنقدر تند اجرا میکرد که حد نداشت اصلا انگار برای رفع تکلیف بود مثل نمازهای صبح پسرعمه، ایشان رکورددار نماز صبح با سرعت در کل خاندان هستند. بعدش رسید به اینکه زیر صندلی از این کیسه های گلاب برویتان است. فکر کنم این ایده از کشتی آمده به این صنعت آخر معمولا ملت در کشتی کیسه واجب میشوند، من تا بحال با چشم خود ندیدم کسی در هواپیما شکوفه بزند دلیلی هم ندارد خیلی تکان تکان نمیخورد. شاید هم این ایده از بالون آمده بعد هم یادشان رفته قضیه را مورد بازبینی قرار دهند مثل همین چیدمان کیبورد در رایانه که بشکل کیوورتی است و اصولا از ماشین تایپ آمده و فلسفهاش هم مربوط به همان دستگاه است گویا این ترکیب بدترین حالت ممکن بوده و دلیلش کندتر کردن سرعت تایپ بوده تا بازوهای مکانیکی بهم گیر نکنند و فرصت داشته باشند سرجایشان باز گردند. حال حساب کن ملت چندتا از این فراموشی های مهندسی در زندگیشان دارند فکرکن چه تعدادی از سنتها و قواعد مذهبی اینطوری پاگرفته و هنوز ماندهاند هیچ کس هم یادش نیست فلسفهشان چیست البته اگر از اول فلسفهای هم داشته باشند.
ای کاش در زندگیام مانند تیم ملی فوتبال ایران بودم که هر چه شکست میخوردم چیزی از ارزشهایم کم نمیشد، توی ون نشسته بودم و صحبتهای کارشناس محترم در مورد بازی با برزیل بزرگ را میشنیدم که این جمله به ذهنم رسید تو فیس بوک هم گذاشتم با استقبال روبرو شد. درست بعد از آن راننده موج رادیو را انگول کرد اخبار آمد، در مورد هدفمند کردن یارانه ها بود و اینکه این طرح با قوت اجرا میشود و افزایش قیمتی نخواهد بود و ملت بعد از آن دچار حالتی میشوند که به خر بعد از خوردن آبنبات دست میدهد، مسلسل وار مزخرف بافت آنقدر که حالت تهوع برمن عارض گشت و خواستم شکوفه بزنم،همان موقع آرزو کردم ای کاش از همین کیسه های شکوفه جمع کنی که تو هواپیما زیر صندلی میگذارند اینجا هم بود، اولین بار که سوار هواپیما شدم بخاطرم آمد، داشتم میرفتم زیارت هارون الرشید...
برای چهارمین بار شمارهی تلفن و برای سومین بار کار خود را عوض کردم آنهم تنها در 3 سال اخیر. میدانم اصلا خوب نیست ولی خب نیاز به یک تغییر اساسی داشتم. خشمی عجیب در وجودم احساس میکنم، خشمی که حقیقتا دلیلش را نمیفهمم این اتفاق بدترین در نوع خودش نبود لااقل یک مورد بسیار دردناکش را تجربه کردهبودم و عجیب آنکه آنوقت به اندازهی این روزها خشمگین نبودم. در دو ماه اخیر به اندازهی تمام سال قبل سیگار دود کردم به همان اندازه پرخاشگری نمودم و تا توانستم پاچهی ملت را گرفتم. شاید آستانهی تحملم کمتر شده شاید هم انتظار نمیرفت چنین اتفاقی برایم بیافتد.
بابایی میگفت، نه هر انسانی دوست تو و نه هر انسانی دشمن توست بل هر انسانی معلم توست. الحق که باید طلا گرفت حتی اگر این جمله را یک فاحشه گفته باشد. این تریپ یاد گفتم که هرچقدر برای شنیدن حرف راست اصرار ورزی بیشتر دروغ میشنوی آنهم دروغهای گوبلزی، از طرفی از ته وجودم درک کردم که حقیقت تلخ است و دروغ شیرین و انسان نباید مدام دنبال حقیقت باشد که شاید صلاحش در شنیدن دروغی باشد. اگر همان ابتدا دروغ را باور کرده بودم وضعم چنین قمر در عقرب نبود.
کار جدید بد نیست مکانش نزدیک ترست و همانجاییست که اولین کارم را از آنجا آغاز کردم، آب و هوایش هم خوب است. شمارهی جدید تنها مزیتش جدید بودنش است زنگ خورم صفر شده و تنها پیامک دریافتیم، خوش آمد ایرانسل بود. تصمیم دارم تا اطلاع ثانوی کلیه فعالیتهای خود را به حالت تعلیق درآورم و بنشینم و درست و حسابی فکر کنم که مشکل کجاست.
صبح و ترافیک وحشتناک و دیر رسیدن و کسری آخر ماه. فکر نکنم شاملوی بزرگ هم بتواند اینچنین کلمات را پشت هم بیاورد. بزرگترین شانس زندگی اینست که آخرین مسافر باشی و سواری را پر کنی وگرنه تا دم رسیدن دق مرگ میشوی راننده از لاین سبقت میکشد کنار تا شکاری دندانگیر نصیبش شود. امروز هم یکی از آن طمعکارانش گیر ما افتاد و از بد قضیه ما مسافر اول بودیم، اول بودن همیشه هم خوب نیست، ما گفتیم سر امام علی (استغفرالله) یارو هم سوارمان کرد بعدش هم به سر شیخ و ملا و گاندی و مدرس و حتی شریعتی هم قانع نبود الا و للا امام علی. خلاصه با کلی بدبختی دو نفر مسافر جست. نفس ها در سینه حبس بود، نفر سوم چه کسی میتوانست باشد؟
پشت سر هم مسافران شریعتی شریعتی میکردند، آخر بی انصاف کرایهاش 200 تومان فرق دارد به این همه ترمز و گاز نمیارزد! نزدیک بود از کوره در بروم و 200 تومان را تقبل کنم و قسمش بدهم که برود که ناگاه صدایی لطیف و گرم گویی از حلق داوودی درآمده، گوشمان را نوازش داد صدایی که آهن را هم نرم میکرد که کرد، ماشین زد رو ترمز، آن طاووس پر ناز و عشوه و آن حوری زمینی فرمودند سر شیراز. الحق که راست گفتهاند شیراز شهر عشاق است و بجز پری صورتان چه کسی را با شیراز کار است؟ راننده هم به ضعیفی و بدبختی اش لابد دلش سوخت و بیخیال 400 تومان تفاوت کرایه شد. در طول مسیر هم به طرق مختلف چشمش را به جمال آن حوری صورت روشن میکرد. با توجه به تنظیمات آیینه خودرو دیدن آن همه کمالات برای من میسر نشد و تنها بوی خوش جیوانچی یا شاید هوگوی ایشان مشامان را گرم کرد. در نهایت راننده گرام ماشین را درست مطابق میل آن داف معظم نگه داشت و آنچنان مدهوش کراماتشان بود که غرولند پلیس را هم نشنیده گرفت و البته فحش خوارمادر راننده مینی بوسی را که از کنارش میگذشت. ماجرا در نهایت بخوبی و خوشی تمام شد و مثل فیلمهای هندی همه بشرح زیر عاقبت به خیر شدند:
راننده: ضمن انجام یک عمل خداپسندانه و خرید زمینی در بهشت مبادرت به نظربازی نموده و از این طریق میزان هورمون ایندورفین در خون ایشان افزایش چشمگیری یافت.
مسافر وسط صندلی عقب: به رقم نداشتن دید کافی به لطف همنشینی با زیبارویان تغییرات هورمونی زیادی در ایشان مشاهده شد که کمترینش همان افزایش ایندورفین بود.
مسافر گوشه چپ صندلی عقب: ایشان تنها به بوی هوگو بسنده کرد.
عبید: علاوه بر استفاده کاملا مجانی از بوی هوگو و زود رسیدن، کار با آیینه بغل پراید را نیز بطور کامل آموختم.
شبش دیر برگشته بودم و طبیعتا زود بیدار شدن برایم سخت بود با این وجود حس کردم دوست دارم سرکار بروم. سر همین بود که ساعت 10 صبح کوبیدم رفتم سرکار*. دم در شرکت همکارها ایستاده بودند و دودی میگرفتند چشمشان که به نور جمال ما روشن شد گوسفندوار صدای به به شان بلند شد که نونوار شدی بعدش هم گفتند معلوم است خیلی خوش گذشته که عشق و حال از وجناتت میبارد. رفتم بالا پشت میز عینا همین عکس العمل را از هم گروهی ها دیدم، آمدم پایین خودم را در آیینهی خلا ورانداز کردم و الحق که تغییر کرده بودم در صورتم زندگی بود روح بود. آن روز حتی به کارهایی که سابقا گل میگفتم، نه نگفتم. عصری هم با دو سه تن از یاران شفیق دورهم جمع شدیم و گپی زدیم و عجیب اینکه آنان هم باتفاق معتقد بودند گل از گلم شکفته. تمام طول هفتهی بعد خرکیف بودم و ابدا به این فکر نکردم که تعطیلات یک هفتهای من چیز خاصی نبود و آنجا فن خاصی هم نزده بودیم بل بازی های ساده و بعضا کودکانه کرده بودیم و وقتمان را به شب نشینی و گپ زدن و بازی های ویدئوی سپری کرده بودیم. حال که سرخی از گونههایم رخت بربسته و همان آیینه دق شدم که بودم بدجور فکری شدم، همیشه گمانم این بود که برای آرامش خیال و طیب خاطر باید برنامهای بزرگ داشت مثلا باید به خارج از کشور رفت زندگی آنجاست، یا باید کار فوق العادهای داشت مهم و تاثیر گذار، باید مقادیر زیادی پول داشت که فارغ از فشار زندگی بروی عشق و حال و در یک کلام برای لذت بردن از زندگی نیاز به ابزارها و مقدماتیست. حال گمان میکنم عمر خود را بر سر این تفکر برباد دادهام و بی خود وبی جهت به دنبال لذت در ناکجا آباد بودم من یاد نگرفتم از زندگی لذت ببرم و شادمانی های کوچک را خوار و خفیف شمردم و آنها را نادیده گرفتم غافل از اینکه زندگی اصولا همین شادمانیهای کوچک است.
پن: اصولا ساعت 10 سرکار رفتن منحصر به ایام پس از سفر نمیشود، سال پیش روزی ساعت 10 بسمت شرکت شال و کلاه کردم دم در که رسیدم رئیس که برای جلسهای از شرکت خارج میشد بنده را زیارت کرد دست ادب روی سینه گذاشت و فرمود صبح بخیر جناب مدیر عامل. این آخرین باری بود که در آن شرکت دیر آمدم.