فیلم محمد رسول ا.. را  که دیده‌اید بعد از انقلاب تا اکنون 30-40 باری پخش شده است و بنده هم بنوبه‌ی خود 7 باری دیده‌ام برای من جدای جنگها و خونریزی هایش که از بچه‌گی علاقه‌ی خاصی به آن داشتم یک دیالوگ این فیلم (که برای ما تبدیل به یک سریال شده با این تفاوت که همه‌ی قسمتهایش مثل هم است)، از خاطرم محو نمی‌شود: ماجرا مربوط به همان قسمتی است که اوضاع در مکه کشمشی می‌شود و سبزها آنجا طاقت نمی‌آورند پیغمبر هم به جعفر و دوستان دستور مهاجرات می‌دهد به حبشه این ها هم تصمیم می‌گیرند عوض اینکه پولشان را بریزند توی جیب وکیل قاچاقی بروند فرنگشان حالی ببرند. شتر را بار می‌کنند راه می‌افتند بسمت حبشه. از این طرف ابوسفیان و تیمش یک نفر را می‌فرستند بروند کمپ اینها را با پس گردنی بازگرادنند یارو هم می‌رسد و از آنجا که در حبشه هر کی از در میاد تو را می‌برند دربار پادشاه مردمسالارش، جعفر و بروبکس و اون یارو را می‌برند دربار پادشاه. یارو شاکی ابتدا مبلغی شکایت کرد که برده‌گان ما زدند بیرون و چه و که بعدش هم برای اینکه پادشاه را جوگیر کند می‌گوید اینها سه خدا را قبول ندارند و می‌گیند عیسی پسر خدا نیست. بعدش هم بغض کرد که اینان بت پرستی ما را بسخره می‌گیرند منظور ما از بت چوب و سنگ نیست بلکه روحیست که در کالبد بت وجود دارد... پادشاه هم در جواب جمله‌ی محبوب مرا بر زبان می‌راند بدین قرار: "قبول دارم که بت پرستی گاهی آنچنان که باید درک نمی‌شود".

آخه مادر بخطا اگه قبول داری که دیگه مسیحی بودنت چیه؟ مسیحیت جز ادیان ابراهیمی است و ابراهیم هم تا توانسته بت ترکانده اگه قبول داری پس کار ابراهیم چی بوده؟ این شومبول و قیافش هرگز از نظرم محو نمی‌شود و هر روز که تلویزیون دولتی را نگاه می کنم بازهم قیافه‌اش می‌آید تو ذهنم. وقتی روی تصاویر راهپیمایی ضد آمریکایی آهنگ فیلم هالیوودی دزدان دریای کارائیب پخش می‌کند، وقتی روی تصاویر نماز جمعه موسیقی کلاسیک  می‌گذارد وقتی برای نشان دادن اوضاع بد اقتصادی غرب بریده‌هایی از سی ان ان و بی بی سی پخش می‌کند و به تحلیلشان استناد می‌کند وقتی مناظره می‌گذارد مردک می‌آید ضمن تشکر از مقام عظمی و تجلیل از حظور ملت در سیرک بزرگ چندم دی! از اصلاحات دفاع می‌کند و می‌شود نماینده‌ی اصلاحات ناخودآگاه یادم می‌افتد که بت پرستی گاهی آنطوری که باید درک نمی‌شود.

پ‌ن: پادشاه گرامی بعدش که جعفر هم حرفهایش را زد با دسته خری که تو دستش بود روی زمین خطی کشید و گفت فاصله میان ما و شما به باریکی این خط است. خدا بخیر کند.

پ‌ن2: خدا را شکر که جعفر سریع همه چیز را جمع و جور کرد وگرنه کفن پوشان می‌ریختند بیرون که حرمت عیسی هتک شده.

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۸ |

لنتهايت را مي بويند مبادا ترمز كرده باشي، مبادا لحظه‌اي به عابر بدبخت اجازه داده باشي از خيابان رد شود. پدر خر. گناه ما چيست كه عابر زاده شديم و شما سواره؟ گناه ما چيست كه هر روز بايد 30 دقيقه منتظر تاكسي باشيم 10 دقيقه هم منتظر كه چراغ تو و امثالت قرمز شود ترمز كني خبرت تا بتوانيم رد شويم. بعدش هم مي آيي روي خط عابرمي ايستي. پدر سگ. لنتهايت را مي‌بويند مبادا ترمز كرده باشي. شهرداري بي در و پيكر براي ماشين ها تونل مي زند كه ترمز نكنند كسي بفكر عابر بيچاره نيست كسي بفكر نگاه هاي نگران مادر نيست مادري بهتر از سيم ترمز چرا در پاركينگ هيچ كسي وسپا نيست؟ لنتهايت را مي‌بويند مبادا ترمز كرده باشي مبادا پاي راستت را روي پدالش فشار داده باشي، پاي راست خوب است اول بذاري مستحب است دليلش هم خيلي عقلي است ولي بفكر من و تو نمي رسد به فكر هيچ كس نمي رسد. پدر گرگ. چراغ هم بر فرض سبز براي تو هر سبزي كه مخملي نيست ترمز كن خاك برسر، آن زن با بچه و چادر جهنم، من با كوله و پلير در گوش را درياب. لنتهايت را مي بويند مبادا ترمز كرده باشي ترمز كردن اگر براي حال نكردن نباشد اشكالي ندارد. پدر سوسمار. 2 ثانيه مانده چراغ قرمز شود ترمز كن. بدبدخت زورت تنها به عابر مي رسد سيستم داف ديكتتورت مثل بنز كار مي كند ترمز چهارميخ مي كشي برايشان، از شانس بد داف نيستم البته داف ها را دوست دارم خيلي هم دارم پيشنهادم هم اينست كه داف ها به جسيكا آلبا اقتدا كنند البته مي كنند اما معدودي انگشت شمار مقدسات ملت را به بازي مي گيرند به بازي كه نه البته درستش تخم چپ اسب آقا علي عباس است. بگير آقا، ترمز را مي گويم. لنتهايت را مي بويند مبادا ترمز كرده باشي. پدر دوزيست.

پ‌ن: امروز علي رقم اينكه 6:30 زدم بيرون بازهم به يمن عده‌اي انگشت شمار دير رسيدم.

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۸ |

دوستي مي‌گفت: دختر يا درس خوان است يا خوشگل. اين اصلي شد كه بعدها قوانين زيادي از آن استخراج شد. مثلا دختر يا با معرفت است يا خوشگل، دختر يا مهربان است يا خوشگل، دختر يا فروتن است يا خوشگل يا برنامه نويس است يا خوشگل اصلا يا فني است يا خوشگل و... . اين قانون جهانشمول تعميم يافته رسيد به اينجا كه خواننده‌ي زن يا خوش صداست يا خوشگل طبيعتا خوشگلها نون قيافه‌شان را مي‌خوردند نه صدايشان را، ته صدايي هم اگر هست افكت است. اين وسط هم البته استثنائاتي بود دختراني كه نه خوشگل بودند و نه خوشصدا. لازم به يادآوري است مراد از خوشگلي اينجا هم صورت است و هم تناسب اندام، تناسب اندام هم اينجا همان است كه خودت مي‌داني.

اين وسط يكي به ما گير داده كه چرا به مقام شامخ طرفداري بانو ليدي گاگا درآمدي اين بابا كه نه خوشگل است نه خوش صدا. چه دردي مي‌كشد انساني كه سالها روي قبري گريه مي‌كرده وتازه فهمهيده مرده توش نبوده. اولش سعي كردم سفسته كنم بگويم از دريچه‌ي چشم مجنون بايد نگريست و از اين دريچه خيلي هم خوشگل است و با همين استدلال خوش صدا، اما نمي‌شد طبق قانون جهانشمول يكي از اين دوتا را بايد محل تاكيد قرار گرفت بناچار گفتيم قيافه كه مهم نيست صدايش را دوست دارم. بعدش هم طرف با شناختي كه روي علائقم و ساير موسيقي هاي مورد علاقه‌ام داشت نشانم داد كه خيلي هم خوش صدا نيست هرچند به نظرم بود ولي گويا تعصب چشمانم را كور كرده بود انگار كه قرآن خدا غلط شده باشد قاطي زدم و اگر كفني دم دست بود مي‌پوشيدم جواب اين هتاك را مي‌دادم كفن نبود حسش هم البته، باران هم مي‌باريد شديد به ناچار تصميم گرفتيم كلاه شرعي پيدا كنيم بذاريم سرمان يا سر دوستمان يا هردو. كمي دوگوله را اينور و آنور كردم و جوابي دادم كه خودم خر كيف شدم و جوابم اين بود:

"ايشان خوشگل نيستند و صدايشان هم خيلي هنري نيست اما من شيفته‌ي تلاششان هستم كه با اين هم كاستي دست از تلاش برنداشته و فرت فرت آهنگ و موزيك است كه تلاوت مي‌كنند." بنظرم تلاشش هم واقعا قابل تحسين است.

پ‌ن: به آلبرت اينشتين خودمان گفتند مغزت خيلي پيشرفته است ايشان با ناراحتي فرمودند تو مي‌خواهي تلاشم را ناديده بگيري.

پ‌ن2: ليدي گاگا هنر بسياري در تلفيق چيزهاي متضاد دارد و كليپ هايش پر است از ضد ارزش و تمسخر. من هم دوستش دارم و در كارهايش ذوب شده‌ام و اگر حرمتش را هتك كني كفن پوش ميايم بيرون مي‌تركونم.

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸ |

تا سال پیش اهل تئاتر رفتن نبودم منظور اینکه پایم هم به سالنش نرسیده بود، چند باری از کنار تئاتر شهر گذشته بودم بنظرم ساختمان زیبایی داشت از معماری‌اش خوشم می‌آید اولین بار که با تئاتر دعوت شدم سال پیش بود هرچند نرفتم، یعنی رفتم ولی همان هایی که دعوتم کردند مرا پیچاندند بلیط کم خریده بودند و من بهترین گزینه برای حذف بودم، دایورت کردم بنظرم چیزی از دست ندادم چند ماه بعد بروبکس شرکت برنامه گذاشت بروند تیاتر(تیاتر را بیشتر از تئاتر دوست دارم) دعوت شدم و چون رئیس هم می‌آمد ضایع بود نروم البته صادقانه بگویم جو گیر شدم. رفتم و بسیار هم لذت بردم نظرم تغییر کرد و تصمیم گرفتم هر از چندی پایی به سالن تیاتر متبرک کنم. تیاتر رفتن برایم چیزی فراتر از دیدن نمایش بود، دیدن آدمهای تیاتری بنظرم خیلی جالبتر از خود تیاتر است دانشجویان ترم اول بازیگری ابرقو و حومه با موهای بلند و البته چرب با سبیل بلند آنهم نه سبیل کریم باقری سبیل فرانسوی، دخترهایی با لباسهای رنگین مثل لحاف چهل تکه‌ی مادر بزرگ پدری و البته چند نفری با کلاه های عهد حسینقلی خان. معمولا یک یا چند سیبیلوی سن بالا که تارهای سیبیلش را توی دهانشان خیس می‌کنند جایی بساط پهن کرده و عده‌ای از اصحاب هنر و تیاتر و ذوب شدگان در تیاتر پست مدرن و پری مدرن و مدرن خالی، دورش را گرد کرده‌اند انگار مثل فوتبالیست ها قصد دارند هم قسم شوند بترکانند. بگذریم. دو سه باری که پراکنده یکبار با این یکبار با آن به آستانه‌ی متبرکش مشرف شدیم به پیشنهاد یکی از دوستان گروهکی زیارتی سیاحتی تشکیل دادیم و قرار شد منسجم هر چهارشنبه برویم شعور هنریمان را زیاد کنیم و اگر پا داد سیبیل هم بگذاریم. رفتیم و هنوز هم البته می‌رویم. تیاترهایی هچل هفت و البته به قولی هنری و تیاترهای عامه پسند داغون و درپیت و البته لذتبخش. بعدش هم جلسه نقد و بررسی می‌گذاریم جای شما خالی سیگاری می‌زنیم چایی می‌نوشیم و در قاشق چایخوری نشانهای فمینیسم و البته ردپای صهیونیسم را کمثل آفتاب مردادماه می‌بینیم از بس که خفنیم. برادرجان تو هم می‌توانی کافی است فوتبال را حتی دیدنش را ترک کنی و سیگار را بجای چس دود مثل چپق صلح سرخپوستان دود کنی. برای تمرین روزی سه بار به شیرفلکه‌ی کهنه‌ی زنگ زده‌ی حیاطتان نگاه کن! اثری از پست مدرن ندیدی؟ از بس که خری.

پ‌ن: قبل از اینکه کفن پوشان بریزند بیرون باید عرض کنم منظور هتاکی به مقدسات هنری نظیر موسیقی و تیاتر و... نیست بل برخی چنان در هنر ذوب شده‌اند که از یاد برده اند هنر مخاطبش مردم است نه هنرمند و هنری که برای درکش داده‌ی اضافی و تخصصی نیاز باشد هنر نیست واگر هست برنامه نویسی هم از هنرهای والاست.

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۸ |

خرمالو برای من تنها یک میوه نیست، برای من یاد آور حیاط کوچک خانه‌ی پدربزرگ هم نیست در حقیقت یاد آور حیاط خانه‌ی قدیمی همسایه پدربزرگ است حیاطی که هرگز ندیدم، تنها نشان از آن حیاط چند شاخه‌ی درخت خرمالو بود که توی حیاط پدربزرگ آویزان بود از بس که پربار بود همسایه هم به پدر بزرگ اجازه داده بود هرچه خرمالو از آن شاخه‌ها بدست آمد را برای خودش بر دارد. پدر بزرگ هم با همکاری دایی ها خرمالو ها را می‌چید و در روزی که همه دورهم جمع می‌شدیم بین همه تقسیم می‌کرد ما خرمالو را با قاشق چای خوری می‌خوردیم درونش را مثل بستنی لیوانی خالی می‌کردیم جدای مزه‌اش که خوب بود شیوه‌ی خوردنش را هم دوست داشتم بنظرم خیلی با کلاس بود فقط نمی‌دانم چرا آخرش دهنم مزه بدی می‌گرفت، مزه که نه نوچ می‌شد شایدم گس، البته من معنی هیچ کدام از اینها را نمی‌دانستم وهنوز هم نمی‌دانم اما ادا کردنشان همان حسی را تداعی می‌کند که خوردن خرمالو. همین مزه بد باعث می‌شد در هنگام تعارف خرمالو دودل شوم هرچند همیشه بر می‌داشتم به این امید که این دفعه با دفعه قبل فرق داشته باشد می‌خوردم لذیذ بود و بعدش هم دهانم همان حالتی می‌شد وعهد می‌کردم که دیگر نخورم عهدی که تا تعارف بعدی برقرار می‌ماند. پدربزرگ که مرد دیگر برای خرمالو خوردن دور هم جمع نشدیم هرچند هروقت عکسش را می‌بینم دهنم نوچ می‌شود. خرمالو برای من مصداق چیزهایی را پیدا کرده که شیرین است اما پایان تلخی دارند چیزهایی که از همان ابتدا تلخی‌اش معلوم است امتحانشان می‌کنیم از شیرینیشان لذت می‌بریم و امید می‌بندیم که به تلخی نگراید و باز... شاید هم البته چاره‌ای نیست.

پ‌ن: عزیزی سالها پیش برایم نوشته بود "اندیشیدن به پایان هرچیز شیرینی حضورش را تلخ می‌کند، بگذار پایان تورا غافلگیر کند" اگر روزی او را دوباره ببینم خواهم گفت، پایان هرگز غافلگیر کننده نیست همانطور که خرمالو.

پ‌ن2: خرمالو همان زندگی است.

نوشته شده توسط عبید در شنبه یکم اسفند ۱۳۸۸ |