می گویند املای ننوشته غلط ندارد. خب طبیعتا در رابطه‌ی شکل نگرفته هم شکستی نیست. 6 سالی از آخرین شکست عشقی ام می‌گذرد و باید بگوید در طول این مدت به یمن سیاست پیش گیری بهتر از  درمانم، زمان خود را صرف ترمیم قلب شکسته ام نکردم. هرچند روزهایی بود که از خشم مثل مار زخمی به خود می‌پیچیدم و اگر درست یادم بیاید روزهای بارانی پائیزی بود، با این وجود ابدا شکست عشقی نبود و تنها خشم بود. این 6 سال روند رو به رشدی داشتم در کارم موفق بودم و در شادی زیستم. زندگی تک بعدی آن گونه که عده‌ئی به من یادآوری می‌کنند ابدا بد نیست هر چند لحظاتی داشتم که این شعر را در سرم زمزمه می کردم:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی – الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

هر زمان که احساس می‌کردم حسی در حال شکل گرفتن است ریشه‌اش را می‌زدم، دوباره خاطرات روزهای گذشته را ورق می‌زدم و شرح قدم به قدم پاره شدن ما تحتم را مرور می‌کردم. سعی کردم چهره‌ی دیگری از خودم نشان دهم فضا را ناامن کنم اصطلاحا و حصاری دور خویش بکشم، موفق بود تا مدتی پیش. اصلا چگونه حس ایجاد شد؟ نمی‌دانم قلبم رقیق شده و این بسیار بد است در طول سال گذشته احساس کردم ضعیف تر شدم و حالا دیگر ابدا هیچ حفاظی ندارم، شاید هم معلول شرایط جدید در غربت باشد. قبل از آمدنم هم حس کردم رقیق القلب شدم البته. دو سه هفته‌ی اخیر کمی سخت گذشت و دو سه شب پیش بود که آخرین حصار و دیوار محافظم فرو ریخت و حالا کاملا لخت و عور و بی پناه شدم. هر وقت می‌بینمش قلبم میاد توی دهنم هر وقت صدایش را می‌شنوم تخمهایم می‌چسبد زیر گلویم. با خودم می‌گویم حال که سرنوشت دورمان کرده و اسکایپ باد صبایم شده لااقل دیگر چشمهایم را نمی‌بیند تا به ضعفم پی ببرد و خدا را باید شکر کرد لابد. می‌آید آنلاین کمی گپ می‌زنیم پرت و پلا می‌گویم تماما تخمهایم را حس می‌کنم زیر گلویم اما بعدش یکهو می‌فهمم تخمم نبوده توی دهانم می‌آید و بعدش می‌خواهد بجهد بیرون دستم به دادم می‌رسد، کابل شبکه را می‌کشم رنگ سبزش سفید می‌شود، دهانم باز می‌شود و خیلی آهسته می‌گویم: دوستت دارم.

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ |