چند روز بساط خود را جمع کردم و در روستایی محروم در قشم دوباره پهنش کردم. رفتم تا تخم ریزی لاک پشتها را از نزدیک ببینم رفتم تا جزیره را دیده باشم رفتم تا شاید خوشی بگذرانم ریلکس کنم و برگردم رفتم تا دلفینی از نزدیک ببینم رفتم تا برای مدتی رفته باشم.

سفر من به قشم آنهم آنچنان متفاوت با بسیاری سفرها سفری به دریای درونم بود، در آن چهار روز سفر چهار سال عمرم را دوباره زندگی کردم، عاشق شدم جدا شدم دوباره عاشق شدم و دوباره جدا شدم کار پیدا کردم کارم را عوض کردم و برای تحصیل در خارج اقدام کردم. چیز زیادی از قشم در خاطرم نمانده و هرچه هست از خویشتن است. پایه باشی برایت از شنهای ساحل اقیانوسی خواهم گفت که ذره ذره خاطراتم صدفی است در کناره‌اش، برایت از لاک پشتهایی خواهم گفت که تخم امید را زیر خروارها شن و ماسه از مکر روباهان مخفی می‌کردند،از رویاهایی که دلفین وار شنا کنان دسته دسته مرا فرا می‌خواندند، برایت از معنویتی خواهم گفت که بشدت جذبت می‌کند برایت از پسر بچه‌ای خواهم گفت که سعی می‌کند با ادرارش نقشی روی ساحلم بیافریند، داستانها دارم از درختانی که در دریایم روئیده‌اند. داستانها دارم از سنگهای تراش خورده در دل کوه از سختی های رام شده از ردی روی دیوار سخت و سنگی دلم از زمینی که مدتهاست رنگ باران ندیده و هنوز نگاهی به آسمان دارد. وه که چه زیباست غروب در گوشه‌ی دلم و چه استوار است تک منار مسجدی صبور.

پشت میز و در جلوی لپ تاپی که برایم بسیار عزیز است نشسته‌ام مثل همه‌ی روزهای این سالهای اخیر اما با حسی متفاوت، گویی از خانه خویش دورافتاده‌ام دلم برای سرزمینم تنگ است و برای تنها شهروندش برای خودم.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ |