حوالی فروردین ماه بود که درد شدیدی آن پایین ها خودنمائی کرد دردی که در نهایت معلوم شد مربوط به تخم است. اصطلاح فنیاش میشود واریکوسل آنهم درجه سه. از همان نوعی که سربازی معاف میکند. خلاصه آنکه کارم برای دوماه شده بود پیدا کردن دستی امین که تخم خویش را نزدش به امانت گذارم. نفر اول دکتری بود حوالی محل. رفتیم تخم را گذاشتیم کف دستش خوب وراندازش کرد و گفت هیچ وقت با خود نیاندیشی که تخمت کمی بزرگ بنظر میرسد. راستش بنظرم رسیده بود و اتفاقا مایه مباهات و ابزار فخر فروشیام بود. به دکتر گفتم ایشان هم با تمسخری فرمودند هرچیزی بزرگش خوب نیست اتفاقا تخم کوچکش مناسب است. دکتر دستور عمل فرمودند اما خوب تخم را نمیشود دست هرکسی داد. پس از چند دکتر آخر دست مناسب را یافتیم دستان لرزان دکتری پیر که اگر هنگام عمل دستانش با همان فراکانس زمان معاینه میلرزید سیم آبی و قرمز را یکجا میبرید. خلاصه اواخر اردیبهشت بستری شدیم و عمل کردیم و آنچه کندنی بود کندیم. آن باد نخوت و غرور تخمان خوابید. مدت زیادی از عمل گذشته و درد محو شده و اسپرم هایم زندگی عادی خویش را از سر گرفتند. نتایج عمل تا حالا که رضایتبخش بوده و الحق که دستان دکتر را باید بوسید.
پن: ای کاش برای دلم هم مانند تخمم ارزش قائل بودم و آن را دست هرکسی نمیدادم.