بعد از لگد توی تخم بزرگترین درد برای مرد جماعت دندان درد است، فیل را هم زمین می‌زند ما که جای خود داریم. قضیه مربوط به روزی می‌شود که چون مار زخم خورده از خشم به خود می‌پیچیدم، نمی‌دانم چرا هر زمان در زندگی به این می‌اندیشم که اوضاع از این تخمی‌تر نمی‌شود همیشه اتفاقی می‌افتد که می‌فهمم اشتباه کرده‌ام، اوضاع از این تخمی‌تر هم می‌شود. آن روز هم از این قاعده مستثنی نبود درحال بلعیدن شکلاتی بودم که یکهو دیدم چیزی درست به اندازه‌ی یک فندق توی دهانم وول می‌خورد  اولش گفتم شکلات مغز دار بوده ولی بعد که به جعبه شکلات نگاهی انداختم دریافتم که مغزی در کار نیست و هرچه هست دندانم است، تمام دندانم. وحشت آور بود، دندان من تماما شکسته بود و تنها ریشه در جای خود آرمیده بود. بعد از کلی عکس و ملاقاتهای متعدد با دندان پزشکان مختلف متوجه شدم که دو دندان دیگرم هم انتظار وول خوردن در دهانم را می‌کشند. اکنون که کی‌برد در دست می‌گیرم و این جملات را می تایپم دو هفته‌ای گذشته و جدای هزینه‌ی هنگفتی که بر گرده‌ام سوار شده یک دندان تمام فلزی سیلوری توی دهانم کار گذاشتم، برای خودم ترمیناتوری شدم تنها فرقش اینست که از این دختر خوشگلها دمپرمان نیست وگر نه با عینک تگ هویر و شلوار جین چیزی کم از او ندارم انصافا. چند روزی هست که به یمن قطع ارتباط دندان با مرکز اعصاب دردی حس نمی‌کنم و ساده انگارانه فکر می‌کنم که دردی نیست.

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ |