زمانهایی می‌رسد که از سرتاسر وجودم هوسی مرگبار سر می‌کشد هوس دود سیگاری دودی ، هوس هرچیز که افسار این ذهن لجام گسیخته را بگیرد زمینش بزند رامش کند. زمانهایی می‌رسد که دلم کشیده‌ای می‌خواهد از نوع آب نکشیده‌اش و گوشم برای دلش لابد سوت بزند. زمانهایی می‌رسد که دلم فریادی می‌خواهد نه از دل برآمده، فریادی که تنم را بلرزاند. زمانهایی می‌رسد دردی می‌خواهم به بزرگی همه دردهای عالم به بزرگی همه دردهای خودم آری زمانهایی می‌رسد که دلم تنهایی می‌خواهد تنهایی ناب سکوت مطلق، می‌خواهم صدای سوختن سیگارم را بشنوم. زمانهایی می‌رسد که دوست دارم یک دوجین فحش کلاسیک از این چارواداری ها مسلسل وار نصیب بابایی بکنم آنقدر که دهنم کف کند و فکم خسته شود.

زمانهایی می‌رسد که .... بیخیال مهم اینست که اکنون از آن زمانهاست.

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ |