پشت میزم نشستم و منتظرم تا وقت ناهار برسد و روغن پلویمان را بیاورند بخوریم زندگی‌ام مثل آب دهان میت شده بی حال و بی خاصیت. از فرط بی برنامه‌گی یا شاید هم کثرت برنامه‌ریزی کپک زدم همه‌کارها و برنامه‌هایم را اندکی مانده به نتیجه برسد رها کرده‌ام رک بگویم زندگی کردن را درست یاد نگرفتم کارم بسیار کسل کننده و روتین شده و مجبورم هر روز برای خودم کار بتراشم از یادگیری زبان برنامه نویسی جدیدی شده تا خواندن کتابهای متفرقه. ناراضی نیستم اما فکر کنم زندگی‌ام یک شوک نیز داشته باشد و خودم چند کیلو سنجد.

پ‌ن: قدرت ریسک کردن در من تحلیل یافته و دیگر آن شوقی که برای ادامه تحصیل در خارج از کشور داشتم در من یافت نمی‌شود.

پ‌ن2: این پست را صرفا برای رفع کتی نوشتم.

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹ |