درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
نوشته شده توسط عبید در جمعه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۸ |

مدتیست خواب ترا می‌بینم، دلم برایت تنگ شده، انصافا شده. هنوز لبانم بوسه‌ات را می‌طلبند هنوز حسرت روزهایی را می‌خورم که تو مانند شمعی می‌سوختی و من عمرم را به پایت می‌ریختم. باور کن برای هردویمان بهتر بود که این رابطه قطع شود تاب سوختن تو را نداشتم و البته تاب درون گرفته‌ی خودم را. زندگی‌ام در کنارت مختل شده بود باور کن و الان بدور از تو جز برخی از اوقات احساس خوبی می‌کنم این چند روزه انتخابات واقعا آرزو کردم کاش در کنارت بودم و از تو کام می‌گرفتم وقتی دیگران را می‌دیدم که چگونه مشغول کامیابی هستند حسرت می خوردم. هرچند باز بگویم بدون تو برای خودم زندگی می کنم و برای خودم هستم. وقتی رئیس دولت آن بی شرمی ها را در مناظره مرتکب می شد شاید تنها تو می توانستی آرامم کنی شاید تنها تو می توانستی سرمستی هرچند موقت به من عطا کنی. ای کاش می شد راه دیگری پیدا کرد راهی که من و تو در کنارهم بمانیم بی آن که تو بسوزی و من بی رمق شوم. دیگر از پسته خسته شده ام بدان که هنوز به تو می اندیشم ای عشق اول و آخرم ای مارلبرو فیلتر زرد.

پ‌ن: دیشب خواب دیدم دارم یه دونه سیگار گوگولی می کشم یادم افتاد تو ترکم زهرمارم شد نصفه تو خواب خاموشش کردم

نوشته شده توسط عبید در پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ |