ایدهآل گرایی همیشه جزئی لاینفک از وجود من بوده است به قول دوستان، خدا و خرما را توامان می خواهم. دوست دارم همه چیز زندگی همیشه منظم و مطابق اصول باشد. خب طبیعتا هر زمان کنترل اوضاع از دستم خارج میشد ناراحت و غم زده در کنج عزلت مینشستم و حسرت میخوردم و خود را شماتت میکردم. بارها تصمیم گرفتم دنیا را با همهی نقایصش بپذیرم و بقول حضرت سعدی باور داشته باشم که "ره همین است مرد باش و برو". اما نشد که نشد. از انسان ها انتظار انسانی رفتار کردن داشتم انتظار داشتم صادق باشند و اصطلاحا مردانه عمل کنند . بمحض مشاهدهی کوچکترین اشتباه و خطا از اطرافیان سرخورده می شدم، و بر دور زمان و گردش ایام نفرین میفرستادم و مدام گلایه میکردم که مثلا زمانه بکدامین گناه مرا مجازات میکند و یا فلان، فلان کار را به چه نیتی در حق اینجانب انجام داده است و چه و چه. اتفاقا مدتی پیش چشمانم به داستان آدم و حوا خورد و مدتی روی آن براق شدم و نکات جالبی به نظرم رسید که آنها را شایستهی نوشتن یافتم.
اول آنکه در دوران این دو عزیز تنها یک گناه وجود داشته است و آنهم خوردن یک میوه بوده است دوم آنکه این دو عزیز در پیشگاه حضرت حق بودند و نیازی به اثبات ذات حق تعالی نداشتند و بنابرین باید کلام حضرت حق در نظر ایشان استوار باشد و آنرا لازم الجرا بدانند. سوم آنکه از جرم شیطان آگاه بودند و او را بهتر از ما که فرزندانشان تلقی میشویم میشناختند. خب فرض مسئله کاملا مشخص است و حال تصور کنید این دو عزیز همان یک گناه را یعنی 100% گناهان موجود را انجام دادند آنهم برای رسیدن به عمر جاودان و قدرتی که خداوند هم نتواند آنها را از آن محروم کند حال آنکه خداوند را نیز میشناختند سوم آنکه فریب موجودی را خوردند که بدطینتی آن بر آن دو معلوم گشته بود. فقط کافی بود کمی مغز بزرگ خود را به پردازش دادههای خود وا می داشتند تا بفهمند که اگر آن میوه خوب بود خب خود شیطان آنرا میخورد اگر تنها به آدم عمر جاودان میداد خب شیطان که از شدت تنفر از آدمی از سجده بر او امتناع کرده بود برای چه باید به او نفعی به این عظمت برساند پس شیطان او را از وجود چنین میوهای آگاه نمیساخت و یا لااقل از آدم چیزی در عوض طلب میکرد آخر گربه هم محض رضای خدا که موش نمیگیرد. تازه خداوندی که او را از خاک آفرید چرا باید میوهای را خلق کند که موجبات مشکلاتی برای او شود خب آن درخت را آنقدر بلند و یا آدم را آنقدر کوتاه قد میساخت که دستش ولو با گرفتن قلاب توسط حوا به آن نرسد. آری جد ما گندی زد که از آن بدتر ممکن نبود.
ما در دنیای زندگی میکنیم که جرم و گناه بسیار بیشتر از یک عدد وجود دارد از گناهان شرعی تا قوانین اجتماعی. اطلاع دقیقی هم از جهان پس از مرگ نداریم در مورد وجود خدا هم که شبهه وجود دارد شیطان را هم که بر سر وجودش اختلاف داریم عمرمان هم محدود تر از جدمان آدم است و فرصت توبه برای آنهمه گناه نداریم همان فرصتی که برای توبه از یک گناه به آدم داده شد برای تمامی گناههان به ما داده نشده است. خداوند عادل باید تخفیفی اساسی به فرزندان آدم بدهد.
پدرم روضهی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم