...سعی کرد از روزنه کوچک دیوار نگاهی به بیرون بیاندازد اما قدش نمی رسید روی پنجه پا بلند شد و بزور خودش را کمی بالا کشید تا لااقل بتواند ماه و تعدادی ستاره را ببیند، ماه و ستارههای که سالها بر بالای سرش ساعات متمادی خود نمایی کرده بودند و او حتی نیم نگاهی هم به آنها نیانداخته بود اما حالا مانند محصلانی که در شب امتحان با شتاب کتابهایشان را مرور می کنند آنها را می نگریست، اما پاهایش زود خسته شدند و او روی تختش نشست و سرش را در میان دو دستش گرفت باورش نمی شد چه بلای بر سرش آمده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. یک جر و بحث و ناگاه یک مشت به صورت شریکش و برخورد سر او با لبهی میز و بعد اینجا.
کمی به نظرش ظالمانه آمد او تنها یک لحظه اشتباه کرده بود یا شاید تنها از خود دفاع کرده بود شاید اگر وکیل مدافع کمی خبره تر بود الان بی توجه به ماه و ستارهگان دست در دست معشوقه اش قدم می زد. از مرگ می ترسید اما راضی بود انتظار کشیدن برای مردن از مردن سخت تر است 3 روز دیگر بدار آویخته می شد در این 6 ماه اخیر در طول زمان محاکمه و این 2 ماه آخر پس از محکومیت زمان برایش به طرز وحشتناکی گذشته بود و الان دیگر سرنوشت محتوم خود را پذیرفته بود هر چند در اعماق وجودش هنوز کورسویی از امید وجود داشت که ناگاه وکیلش مدرکی ارائه دهد و او را برهاند در همان حال ترسید که مبادا تنها اعدامش به تعویق افتد با خود اندیشید که دیگر تحملش را ندارم شاید بمیرم بهتر باشد که می داند شاید بعد از مردن در شرایط بهتری قرار بگیرم. نباید طولش می داد این امید احمقانه باعث شد که تقاضای تجدید نظر کند و با این کار تنها 2 ماه بیشتر محبوس بوده است. از همان ابتدا مشخص بود که محکوم می شود. کمی که از خستگی پاهایش کاسته شد دوباره مشغول تماشای ماه شد معلوم نبود این ماه تا کنون شاهد چند محکوم به اعدام بوده و از این پس نیز شاهد چند نفر دیگر خواهد بود. بنظرش کمی ماه بیرحم نمود و البته خونسرد. دوباره پاهایش خسته شدند روی تخت دراز کشید و با خود اندیشید اگر عکاسان روز اعدام از من عکس بگیرند حتما لبخند خواهم زد.