تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است... - غرق

یک روز خسته کننده، از آن روزهایی که آدم آرزو می کند به هر قیمتی هم که شده بگذرد. ملوانی با لباس کثیف در حالی که بشدت بوی ماهی می داد کارش را نیمه تمام رها کرده و به کابین خود برگشت و تصمیم گرفت برای لحظاتی هر چند کوتاه روی تخت دراز بکشد و به هیچ فکر کند. اما نمی شد پلک را روی هم نگذاشته بود که صدای نخراشیده‌ی سرملوان بگوشش رسید که با چند فقره فحش آب کشیده و نکشیده او را صدا می کرد و می گفت مردیکه‌ی مفت خور کدام سوراخی گم شده‌ایی مگر نگفتم میگو ها را درون صندوق بگذار و بعد با همان لحن به استقبال سایر ملوانان می رفت. ناخدا هم یحتمل چرتکه می انداخت و گرنه او نیز با سرملوان همراه می شد. روی تخت نشست و سرش را در دو دستش فشرد. به زندگی کثافت بارش اندیشید به رخوت و سکون و البته به روند ثابت و متعفن و ملالت بار زندگی خود نظری انداخت و برای لحظه ایی دلش برای خودش سوخت. آخ که چقدر دلش برای لحظه ای آرام لک می زد. اما حقیقتا درست نمی دانست آرامش چه حسی است تا بحال تجربه نکرده بود با خود اندیشید "باید جالب باشد". از جیبش یک جعبه‌ی فلزی باریک بیرون آورد جعبه‌ی سیگاری بود جعبه ای که تا بحال تنها یک نخ سیگار را تجربه کرده بود و هنوز همان نخ سیگار را داشت. آن سیگار را برای لحظه‌ی آرامشش نگه داشته بود تا در آن موقع دود کند چقدر در نظرش هیجان انگیز آمد. دوباره دلش برای خودش سوخت. سیگار تقریبا خشک شده بود ولی چه اهمیتی داشت. دوباره به آرامش فکر کرد شاید در کنار مزرعه‌ای باشد روی یک صندلی چوبی در حالی که کلاه حصیری به سر و سیگاری به لب دارد و دوست ندارد به ساعتش نگاه کند یا شاید کنار دریا باشد در کنار معشوقی دست در دست و یا لمیده در جلوی پنجره‌ی یک آپارتمان کوچک و... آفتاب کم کم پائین می رفت و او می بایست کارش را تمام می کرد و گرنه از آن حقوق بخور و نمیر هم خبری نبود. افکار پوسیده اش را مرور می کرد که ناگاه کشتی تکان سختی خورد و پس از مدتی سر و صدای ملوانان و سرملوان بلند شد و کمی بعد ناخدا هم به آنها پیوست گوشش را محکم با دو دست گرفت ای لعنت به این همه هیاهو. از کابینش خارج شد. روی عرشه که رسید سرملوان را دید رنگش پریده بود آنطرف تر ملوانان قایق های نجات را به آب انداختند، این کشتی کوچک در حال غرق بود گویا با چیزی برخورد کرده بود. کسی به او توجه نداشت قایق اول از کشتی دور شد و گروهی از ملوانان به همراه سرملوان و ناخدا را از مهلکه رهانید. الباقی در حال سوار شدن به قایق دوم بودند یکی صدایش زد : آهای بیا سوار شو نمی خواهی که خوراک ماهیان شوی. لحظه‌ای فکر کرد بسرعت به کابینش بازگشت جعبه فلزی را با کبریتی برداشت و بسمت عرشه دوید تقریبا همه‌ی ملوانان باقی مانده سوار قایق دوم شده بودند جز او. بار دیگر صدا آمد، مگر دیوانه شده ای بیا.... .

کشتی آرام آرام داشت معده‌اش را از آب دریا پر می کرد، آفتاب کم کم داشت در دریا غرق می شد آسمان سرخ شده بود. چقدر زیبا بود سیگارش را روشن کرد و چه لذتی. قایق دوم از کنار کشتی دور شد. همه او را می نگریستند سکوتی بر همه جا سایه افکنده بود. کشتی کمی به عقب متمایل شده بود مجبور شد برای حفظ تعادلش نرده های کشتی را بگیرد. وه! چه آرامشی صدای امواج آرام صدای سکوت. در زندگی هرگز چنین حسی را تجربه نکرده بود کاش ابدی بود. برای لحظه‌ای دلش سوخت اینبار نه برای خودش برای آنانکه چنین حسی را تجربه نکردند برای آنها که در زندگی نکبت بار خویش در حال غرقند برای سرملوان برای ناخدا برای آنانکه تماشای دنیای دنی را به تماشای غروب خورشید در یک کشتی در حال غرق ترجیه دادند و برای تو که غرق غروری.

کشتی با آفتاب همراه شد و البته با سیگارش. هر سه پائین آمدند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 12:10  توسط عبید  |