تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

سال نو شد، خوب طبیعتا باید تبریک گفت. سال گذشته برای من سال خوبی بود شروعش مصادف با پایان روزهای بدیمن و ناامید کننده‌ی من بود، کلی هم شانس آوردم که کمی در نظرم عجیب آمد یعنی باورم نمی‌شد. همیشه خودم را آدمی بدشانس می‌دانستم ولی سالی که گذشت سال خوش برکتی بود. سالی که گذشت. راستی این چند ساله برای من عجیب و سریع گذشت، خوب یا بد گذشت و هیچ اثری از غم ها، شادیها، لذائذ و رنجها نمانده است تنها زندگی در پیش‌رو برایم مانده است. تنها همین است که برایم مانده، و البته انبوهی از تجربیات که انتظار مرا می‌کشند و من البته، دیگر از تجربه کردن نمی‌ترسم بلکه هر تجربه را چه خوب و چه بد وسیله‌ای در جهت ارتقاء و رشد خود می‌دانم. سالی پر از تجربیات جدید را برای شما آرزو می‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:9  توسط عبید  | 

ظهر است، ناهار را خورده‌ام و پشت میز نشسته‌ام با معده‌ای در تکاپوی هضم غذا. چند کتاب باز جلوی رویم و مانیتوری که از دیدن من خسته نمی‌شود، و خودم که از خودم خسته شده‌ام. دست راستم زیر چانه‌ام تکیه‌گاه است و وب را باصطلاح Browse می‌کنم. روزگارم بد نیست مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از... همه چیز هم خوب خوب است جای هیچ گله گذاری نیست گر چه پایان بس خطرناک است و مقصد بس بعید و بعضی اوقات بشدت خنگ می‌شوم ولی باز هم بگویم روزگارم بد نیست، فقط داشتم فکر می‌کردم با اینهمه وقت چه کنم اقیانوسی از وقت. یک سری هم هدف برای خودم جور کردم محض خالی نبودن عریضه. لیست کارهای مورد علاقه‌ام را هم نوشتم روی کاغذ. تصمیم دارم یک چند جایی هم مسافرت بروم چند رشته‌ی ورزشی انتخاب کنم و... خلاصه گفتم برای خودم وقتی صرف کنم. ناهار قیمه خوردم چرب بود و غذای چرب نتیجه‌اش همین می‌شود که می‌خوانی. اگر با غذا کاهو بدهند شاید بهتر باشد سیگار هم دیگر جواب نمی‌دهد همین دو نخی که روزانه می‌زنیم به بدن کلی عوارض دارد و باید تعطیلش کرد. 10 خط نوشتم فکر می‌کنی به نظرت نمره‌ی کامل می‌گیرم؟ نمی‌دانم فقط نمره‌ی پاسی بگیرم برایم بس است. عوضش کاربلدم نمره که ملاک نیست. هست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:47  توسط عبید  | 

با یک حساب سرانگشتی شاید دست کم 30 سال دیگر عمر کنم، این مرا می‌ترساند انگار وسط امتحانات پایان ترم افتادم، امتحاناتی که تمام نمی‌شود. همه زندگی‌ام شده تکرار چند قانون مزخرف و ساده. زندگی بسیار سخت است. خیلی هم سخت. برای کار کردن باید کلی خودت را ...بدهی آخرش هم با منت استخدام شوی برای نگه داشتن کارت باید کلی سواری بدهی هر روز از صبح تا غروب باید کلی زحمت بکشی که کارت را نگه داری خوب کار برای زندگی لازم است نه خود کار بلکه پولش. از طرفی باید روی تمامی بخشهای زندگی ات مثل سگ تلاش کنی. در برخورد با خانواده باید صبور باشی و سعی کنی خونسردی خودت را حفظ کنی. برای پیدا کردن دوست دختر باید کلی فوت و فن یادبگیری که با اصطلاح مخ طرف را بزنی و باید بروز باشی مثلا با فنون سال 81 کارت راه نمی‌افتد. بعد از آنهم باید کلی زحمت بکشی تا دوست دخترت را نگه داری. باید روزهای مهم سال، تولد و ولنتاین را به خاطر داشته باشی، باید مدام در تماس باشی و از ناراحتی هایش لحظه به لحظه مطلع شوی و سعی کنی کمکش کنی. تازه باید علائقش را در ذهن مرور کنی که سوتی ندهی. کلی هم باید مایه پیاده شوی آخرش به احتمال 90% دودر می‌شوی. دوستان هم البته به حق از آدم انتظار دارند که بعضی اوقات یک زنگی هم که شده بزنی بری با آنها بیرون چرخی بزنی. خانواده هم انتظار دارند کارشناسی ارشد حداقل شرکت کنی یا بروی خارجه درس بخوانی یا کار و کاسبی خوبی سرهم کنی. خانم ها انتظار دارند در آسانسور رعایت ادب کنی و اول به خانم ها اجازه دهی داخل و یا خارج شوند. مسن‌تر ها انتظار دارند رعایت سن و سالشان را بکنی، اصطلاحا کلفت بارشان نکنی. فکرش را بکن به اینها غرغر همسر و بچه هم اضافه بشود و کلی مسئولیت دیگر که می‌افتد روی شانه‌ات و بررسی اینکه الان نوبت چه کسی‌ست بیاید مهمانی یا کادو برای فلانی چی‌بگیرم. پیر هم بشوی که دیگر معلوم است. مردن هم سختی های خودش را دارد و بعدش هم باید حساب و کتاب پس بدهی که بماند، حوصله ندارم دیگر بنویسم.

پ‌ن: این از عوارض بی دردی است. شاید هم بی هدفی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 16:6  توسط عبید  | 

بعضی روزها بی ادب می‌شوم، اصولا بی‌ادب هستم ولی بعضی روزها دیگر شورش را در می‌آورم. مثلا چند روز پیش عجیب فحش مادر ج... افتاده بود توی دهانم و هر که را می‌دیدم در دل یا زیر لب یک مادر ج... نثارش می‌کردم امروز هم عجیب مادر ج... افتاده سر زبانم، مادر ج... ول کن هم نیست. آن روز صبح وقتی برخواستم حس کردم امروز از آن روزهای سگی‌ست، مادر ج... هم از همان 6 صبح افتاد توی دهنم.تا 7 که بزنم بیرون دهنم را چفت کردم که به کسی نگویم چون در بعضی حالات به خودم برمی‌گشت و من با خودم مشکلی نداشتم، آن روز نداشتم، از خانه که زدم بیرون راحت شدم اول یک مادر ج... به همسایه بغلی که ماشینش را روشن گذاشته بود دم در دادم بعدش رسیدم سر خیابان منتظر ماشین شدم و همانجا یک مادر ج... به ترافیک و سیستم حمل نقل کشور گفتم بعدش یکی دیگر به یک بابای دیگر گفتم که تا آمدم سوار تاکسی شوم از در دیگر سوار شد و جایم را گرفت بلاخره سوار تاکسی شدم و حالا نوبت رادیو بود که یک مادر ج... دشت کند که همش از آمار رو به پیشرفت صحبت می‌کرد و بعد هم از پژوهشگران متخصص مادر ج... صحبت می‌کرد تا برسم سر ولیعصر 4 تا عابر یک پلیس یک راننده یک کارگر شهرداری 3 تا پسر بچه‌ی دبستانی بانضمام زنی که پهلوی من نشسته بود و کیفش را کنارم گذاشته بود تا از برخورد اجتناب کند، نفری یک مادر ج... دریافت کردند. رسیدم ولیعصر، تا سر میرداماد پیاده رفتم بعدش آمدم میدان محسنی(میدان مادر ج... سابق) رفتم سرکار. به دربان مادر ج... سلام کردم که بی جواب ماند کارت کشیدم سوار آسانسور شدم رفتم بالا. نشستم پشت میز کامپیوتر مادر ج... را روشن کردم همان اول یک پیغام خطا داد چند تا چیزش تعطیل شد به ازای هر کدام یک مادر ج... نثارش کردم. سر کار بماند که 400 تا مادر ج... گفتم. 5 که شد زدم بیرون منتظر آسانسور مادر ج... شدم آمد اما نایستاد و رد شد، مادر ج...ها کاری بلدند که آسانسور نایستد. 10 طبقه را آمدم پایین هر طبقه یک مادر ج... گفتم همین جوری رو هوا. کارت کشیدم آمدم بیرون. طبق معمول ماشین نبود بعضی راننده تاکسی‌های مادر ج... به بهانه‌ی ترافیک مسافر دربستی می‌زدند. تا ولیعصر دوباره پیاده آمدم 9 تا مادر ج... گفتم. بعش آمدم سر نیایش منتظر ماشین برخلاف ترتیب صبح (اول زن بغلی، آخر همسایه) مادر ج... گفتم. تا رسیدم خانه دوباره بساط مادر ج... را جمع کردم تا فردا صبح. خانه که رسیدم مادر ج... جایش را به احمق و بی شعور داد.

پ‌ن: جبران خلیل جبران مادر ج... یک نوشته دارد در مورد اینکه مردم دنیا به چی مشهورند و در مورد ایرانیان می‌نویسد بسیار عیب‌جو هستند. مادر ج... راست می‌گوید همش غر می‌زنیم. باید به نکات مثبت این زندگی و این جامعه و این کشور بیاندیشم حتما چیزهای خوبی هم وجود دارد.

پ‌ن2: خویشتن داری خیلی صفت مثبتی است، بلاخره روزهایی هم هست که آدم دلش می‌خواهد مدام مادر ج... بگوید ولی باید کنترلش کرد وگرنه مادر ج... کار دستت می‌دهد.

پ‌ن3: مادر ج... یک فحش تهاجمی و پرانرژیست. برخلاف احمق که یک فحش تدافعیست. خیلی آدم را تخلیه می‌کند بخصوص وقتی بروی استادیم همراه با 100هزار نفر فریاد بزنی: مادر ج...

پ‌ن4: الان که این پست را تکمیل می‌کنم مادرج... از دهانم پاک شده و کلا مثبت بین و خوش اخلاق شده‌ام و به روزگار مادر ج... و وقایع مادر ج... و شانس مادر ج... خودم لبخند می‌زنم پنجره را باز می‌کنم و می‌گویم: سلام زندگیه مادر ج...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:4  توسط عبید  |