درست در چنین روزی بود که برای قصد و نیتی متفاوت با چیزی که اکنون در سر می پرورانم، تصمیم گرفتم وبلاگی تاسیس کنم. خوب یادم هست که در آن روزها بازار وبلاگ نویسی بین دوستان آن دورانم داغ بود و من نیز تحت تاثیر آنها نوشتن را شروع کردم. در مخیله هم نشخوار نمیکردم که روزی به دلیل متفاوتی بنویسم، در سراشیبی سقوط قرار گیرم و همهی چیزهایی را که به آنها می بالیدم را یکجا از دست دهم. حتی حوصلهی خودم را نیز نداشته باشم و هر از چند گاهی خودم را با خاطرات دوران گذشته سرگرم کنم. خب دنیا همین است و کاری هم نمیشود کرد. من در تمام این دوران در تمام روزهای این سالهای اخیر با سرنوشت خویش میجنگیدم و دوست داشتم سرنوشتی مطابق میل خویش رقم بزنم اما به ناگاه در زمانی حدودا 6 ماه آنچنان زیر رو گشتم که اکنون باورم نمیشود روزگاری خوش و خرم و شاد بودم و دوستانی قسم خورده داشتم. دیگر نمیتوانم، سرنوشت خود را پذیرفتم و باید بگویم هر چه بر سرم آید میپذیرم. دوباره نمیخواهم نق بزنم اما گاهی اوقات وقتی نمیتوانی شرایط را تغییر دهی باید خودت را تغییر دهی و یا لااقل با اوضاع همان طور که هست کنار بیایی.
البته از یک منظر دیگر چندان هم بد نیست زیرا که وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، چیزی هم از دست نخواهی داد و شجاعت و جسارت عجیبی در خود مییابی، شجاعتی که تا کنون در خود سراغ نداشتم. ناراحت چیزهایی که از دست دادهام نیستم ناراحت چیزهایی هستم که بدست نیاوردم. یکی از دوستان حرف خوبی میزد. می گفت باید دنیا را با قوانینش پذیرفت هرچند که بنظرمان ظالمانه آید و در نهایت برای لذت بردن از دنیا باید طبق قوانینش رفتار کرد.
ما سپر انداختیم. برایم فرقی نمی کند چه سرنوشتی پیدا کنم "هر چه را خواجه پسندد نیکوست".
شیخ ما را گفتند که فلان کس بر روی آب میرود، گفت سهل است چغزی و صعوهای نیز بر روی آب میرود. گفتند فلان کس در هوا میپرد، گفت زغن و مگس نیز در هوا میپرد. گفتند فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری میرود، شیخ گفت شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب میرود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق، ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.
ابو سعید ابوالخیر
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم، مگر وقتی که پایم برهنه بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم، دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس و شکر نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان بچشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است
وآنکه را دستگاه و قدرت نیست شلغم پخته مرغ بریان است