تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند               به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند                       کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار                      دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم                یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود                         که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟      برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست                اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:9  توسط عبید  | 

...سعی کرد از روزنه کوچک دیوار نگاهی به بیرون بیاندازد اما قدش نمی رسید روی پنجه پا بلند شد و بزور خودش را کمی بالا کشید تا لااقل بتواند ماه و تعدادی ستاره را ببیند، ماه و ستاره‌های که سالها بر بالای سرش ساعات متمادی خود نمایی کرده بودند و او حتی نیم نگاهی هم به آنها نیانداخته بود اما حالا مانند محصلانی که در شب امتحان با شتاب کتابهایشان را مرور می کنند آنها را می نگریست، اما پاهایش زود خسته شدند و او روی تختش نشست و سرش را در میان دو دستش گرفت باورش نمی شد چه بلای بر سرش آمده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. یک جر و بحث و ناگاه یک مشت به صورت شریکش و برخورد سر او با لبه‌ی میز و بعد اینجا.

کمی به نظرش ظالمانه آمد او تنها یک لحظه اشتباه کرده بود یا شاید تنها از خود دفاع کرده بود شاید اگر وکیل مدافع کمی خبره تر بود الان بی توجه به ماه و ستاره‌گان دست در دست معشوقه اش قدم می زد. از مرگ می ترسید اما راضی بود انتظار کشیدن برای مردن از مردن سخت تر است 3 روز دیگر بدار آویخته می شد در این 6 ماه اخیر در طول زمان محاکمه و این 2 ماه آخر پس از محکومیت زمان برایش به طرز وحشتناکی گذشته بود و الان دیگر سرنوشت محتوم خود را پذیرفته بود هر چند در اعماق وجودش هنوز کورسویی از امید وجود داشت که ناگاه وکیلش مدرکی ارائه دهد و او را برهاند در همان حال ترسید که مبادا تنها اعدامش به تعویق افتد با خود اندیشید که دیگر تحملش را ندارم شاید بمیرم بهتر باشد که می داند شاید بعد از مردن در شرایط بهتری قرار بگیرم. نباید طولش می داد این امید احمقانه باعث شد که تقاضای تجدید نظر کند و با این کار تنها 2 ماه بیشتر محبوس بوده است. از همان ابتدا مشخص بود که محکوم می شود. کمی که از خستگی پاهایش کاسته شد دوباره مشغول تماشای ماه شد معلوم نبود این ماه تا کنون شاهد چند محکوم به اعدام بوده و از این پس نیز شاهد چند نفر دیگر خواهد بود. بنظرش کمی ماه بیرحم نمود و البته خونسرد. دوباره پاهایش خسته شدند روی تخت دراز کشید و با خود اندیشید اگر عکاسان روز اعدام از من عکس بگیرند حتما لبخند خواهم زد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:49  توسط عبید  | 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

                                                                بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

                                                                شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

                                                                بشد به رندی دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می طپد کبوتر دل

                                                                که دیده در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

                                                               چه خون که در دلم افتاد همچو جام ونشد

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

                                                               که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود

                                                              شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

                                                              بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

                                                              در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:1  توسط عبید  | 

فکر متمرکز نمی شود روی یک مطلب، نگاه خیره نمی ماند روی یک نقطه،کام ثابت نمی ماند روی یک مزه، هیچ چیز زندگی من جهت دهی خاصی ندارد حتی همین نوشته . نمی دانم چرا بعضی وقتها بی نهایت کرخ می شود و این چند روز از آن وقتهاست چیزی مرا به هیجان نمی آورد و چیزی مرا زیاد ناراحت نمی کند البته از آنسو نیز زیاد خر کیف نمی شوم. در مجموع الان باید خوب باشم یعنی دلیلی برای بد بودن وجود ندارد جز آنکه نمی توانم وبلاگم را بروز کنم یعنی ذهنم تاریک و سرد و خاموش است و ندایی از درونم بگوش نمی رسد مانند برفک تلویزیون بعد از نیمه شب.نه نه نمی خواهم باز نق بزنم اما می خواهم عمیقا باور داشته باشید که تا این لحظه که این چند خط را تایپ کردم نمی دانم در نهایت چه خواهم نوشت اما می دانم باید بنویسم یعنی دوست دارم که بنویسم. مجبور نیستم شاید هم باشم اما نمی خواهم از تاریکی دنیا و پوچی و بازیهای روزگار و اتفاقات عجیب و باور نکردنی بنویسم اما دیگر چه می ماند؟ چه موضوعی برای نوشتن وجود خواهد داشت چه دلیلی برای بروز رسانی وبلاگ یا حتی مسواک زدن و لباس شیک پوشیدن و صورت را هر روز صبح تراشیدن. نمی دانم اصلا برای چه دنبال دلیل می گردم نوشتن که دلیل نمی خواهد مثل زندگی کردن. نفسی می آید و می رود این مرگ زود رس است که دلیل می طلبد و چه دلیلی محکم تر از بی دلیلی. بهر حال بی کار و بی عار که می شوم و زندگی که بر مسیر خوشی قدم می گذارد افکار مزاحم مدام پاپی می شوند و آرامش را از من می گیرند که خدا چرا تو را خفت خلقت بخشید؟ و از این جور سوالات بی جواب.باز هم تاکید می کنم هیچ مشکلی ندارم و همه چیز بر وفق مراد است سرم به کاری گرم است و از های و هوی دانشگاه فارغ نشستم ام و بجای خواندن اسلاید های شبکه، کتابهای مورد علاقه ام را ورق می زنم آنقدر بگویم که دیگر آرزویی برای برآورده شدن ندارم اما یک چیزی کم است انگار یک جا کمیتم لنگ می زند.

به نظرم آنقدر که برای یک پست کافی باشد نوشته‌ام. فقط چند روزی عجیب این شعر ورد زبانم شده است: "بدبخت آنکسی که گرفتار عقل شد خوشبخت آنکه کره‌خر آمد الاغ رفت".

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:56  توسط عبید  |