تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

كاش آنزمان، سرادق گردون، نگون شدي                   وين خرگه بلند ستون، بيستون شدي

كاش آنزمان در آمدي، از كوه تا بكوه                         سيل سيه كه روي زمين، نيلگون شدي

كاش آنزمان ز آه جهانسوز اهلبيت                           يك شعله، برق خرمن گردون دون شدي

كاش آنزمان كه اين حركت كرد آسمان                       سيماب وار، گوي بي سكون شدي

كاش آنزمان كه پيكر او شد درون خاك                       جان جهانيان، همه از تن، برون شدي

كاش آنزمان كه كشتي آل عبا، شكست                   عالم تمام، غرقه ي درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي، بروز حشر                               با اين عمل، معامله ي دهر چون شدي

آل نبي (ص) ، چو دست تظلم بر آورند                      اركان عرش را، به تلاطم درآورند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:35  توسط عبید  | 

...وحالا بالتازار عوض می شود...

1%

ذره ذره مانند آبی که در گذر زمان سنگی را شکل می دهد

4%

و در سالروز تولدم و درست در روزی که قدم در این دنیای دنی گذاردم

7%

و پس از طی فراز ونشیب های زیاد و تحمل سختی‌ها و حقارتهای خرد کننده و زیر فشارهای جان فرسای زندگی

12%

تصمیم گرفتم دیگر احمق نباشم، خودم را به خریت نزنم، خودم را فریب ندهم و دیگر ابر و باد مه و خورشید فلکی که فریاد می زنند که این ره که تو می روی به ترکستان است، را ندید نگیرم. زمین خورده باشم اما بازنده نباشم مانند کودکانی با آب بینی آویزان نق نزنم و از بد شانسی و بدبختی خود ننالم. پستی ننویسم که از یاد ببرم از ماست که بر ماست. آری من لااقل نتیجه استحمار خود را دیدم.

23%

تصمیم گرفتم بیاستم و از تماشای آفتابی که فارغ از دنیا و مردمش هر روز طلوع می کند لذت ببرم. از وقت وعمرم لذت ببرم و از این به بعد کاری را انجام دهم که دوست دارم. دست از تنبلی بردارم و تکانی به این هیکل نحیف اما کرخت بدهم، کاری را که پیدا کردم با دل و جان انجام دهم و کمی به زندگی خود سر و سامان بدهم.

34%

نه، فقط این ها نیست. می خواهم نوار ممتد اشتباهات خود را پاره کنم می خواهم شکاری بی دست و پا ودر انتظار تیر خلاص نباشم بلکه می خواهم شکارچی بی رحمی باشم که ابایی از شلیک تیر خلاص به سر هیچ شکاری نداشته باشد. می خواهم چشمان خود را کاملا باز کنم و حواسم به دور وبرم باشد که دیگر از کسی پس گردنی نخورم. می خواهم گرگ باشم نه گوسفند. می خواهم همه نقاط ضعف خود را برطرف می کنم می خواهم شاد باشم می خواهم زندگی خود را عوض کنم می خواهم اینبار، این من باشم که بر زندگی شرایط خود را تحمیل کنم نه زندگی برمن. می خواهم دیگر سیلی خور باد و خاک نباشم می خواهم  زندگی کنم.

58%

چیزهای زیادی باید تغییر کند چیزهای زیادی هم تغییر کرده اند و شرایط برایم کاملا مهیا است تا در سالروز تولد خود، دوباره متولد شوم.مانند بالتازار معجون خود را خوردم تا عوض شوم و آن معجون همان اعتماد بنفسی بود که داشتم و گمش کرده بودم و این چند روز با کمک چند دوست دوباره یافتم و نوشیدم و بالتازار عوض شد.می خواهم مانند یک شوالیه به جنگ سرنوشت خویش برم و اگر مراد نیابم بقدر وسع بکوشم.می خواهم در اولین روز تولدم، اولین کسی باشم که به خود تبریک می گویم.

88%

می خواهم گذشته را با همه‌ی متعلقاتش Shift+Delete کنم و مانند اسبان مسابقه تنها به جلو بنگرم. می خواهم یخ وجودم را ذوب کنم می خواهم از توان و انرژی فوق العاده ای که در درون هر انسانی است نهایت استفاده را ببرم و حال که شانس به من روی آورده است، در را بروی شانس بگشایم و او را در آغوش بکشم. آری باید سیستم عامل قدیمی خود را حذف کنم خود را فورمتی مجدد کنم و سیستم عامل جدیدی را امتحان کنم. سیستم عاملی که از تمام امکانات سخت افزاری نهایت استفاده را ببرد و اینبار مراقب باشم تا به ویروس افکار ناکارآمد گرفتار نشود.

98%

99%

100% Installation Complete!

Setup has finished copying files to your system. Before you can use the new system, you must restart your system. Do you want to restart yourself? (Y/N)

 

Y (Right here right now)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:0  توسط عبید  | 

چه سخت است زندگی، چه دشوار است تماشای آفتابی که هر روز طلوع می کند، چه بی مزه است شیرینی و تلخی روزگار، چه بیهوده است تلاش و کار و علم آموزی، چه بی روحم، چه فلجم. چه کسل آور است زندگی، چه ملالت بار است گذر ایام. چه تنهایم . چه سرد است دی ماه امسال. و چه سفید است برف. اشکهایم دیگر قطرات شفافی نیستند که دلم را می‌شویند، سردی قلبم کار خودش را کرده است و آن قطرات ریز و درشت حال ذرات بلورین برف شده اند و همه چیز را پوشانده اند. تمام نفرتم را تمام غرورم را همه چیز را. و حال دلم سفید و سرد است همچون برف. حال ردپای هر که بدرون قلبم راه یابد تا مدتی باقی خواهد بود. از دور صدایی می‌آید، صدای شکستن استخوانهای مردی که زیر بار اینهمه فشار گران تاب نیاورده و نخواهد آورد. گویی کسی آن بالا نشسته و فریاد می‌زند حرامت باد خوشی و شادمانی، حرامت باد قه قه مستانه حرامت باد. و اکنون در انتهای تاریک غار تنهایی خود نشسته‌ام و روی دیوارهای سرد وسنگی صورتت را تصویر می‌کنم تا هرگز چشم‌های بی رحم شکارچی خود را از یاد نبرم. شکارچی بی رحمی که شکارش را زخمی رها کرد تا درد بکشد، تا از دیدن تقلای درد آورش احساس لذت کند و او را در حسرت تیر خلاص نگه دارد....

...و این حال و روز من است: شوریده و درمانده، غمگین و بی هدف، خسته و ماتم زده.

چه سخت می‌گذرد دوران حبس ابدیم، چه رنجی می‌کشم و چه آه سردی سر می‌دهم. چه مشوش و نا آرامم.چه سرد و بی امیدم. چه تنهایم. تنها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:21  توسط عبید  | 

بر سر آنم که گر ز دست برآيد                      دست به کاری زنم که غصه سر آيد

 

خلوت دل نيست جای صحبت اضداد             ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

 

صحبت حکام ظلمت شب يلداست              نور ز خورشيد جوی بو که برآيد

 

بر در ارباب بی‌مروت دنيا                            چند نشينی که خواجه کی به درآيد

 

ترک گدايی مکن که گنج بيابی                    از نظر ره روی که در گذر آيد

 

صالح و طالح متاع خويش نمودند                 تا که قبول افتد و که در نظر آيد

 

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر                  باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

 

غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست       هر که به ميخانه رفت بی‌خبر آيد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:3  توسط عبید  | 

برادر کنکوری که داشته باشی ناخودآگاه همراه با سوالهای عجیب و غریبش از دروس سالهای دبیرستان، با آن دوران زیبا و فراموش نشدنی سفر می‌کنی و یادت می‌آید که چه شیطنتها و بازیگوشی‌هایی که در حق دبیر فیزیک پیش دانشگاهی نکرده‌ائی. امروز برای مدتی خودم را غرق در قرقره و نخ، سقوط آزاد، فنر و سطح شیب دار کردم و البته اصل بقای انرژی که بن مایه‌ی تمام این سرفصلهاست. برای روزهای رفته کمافی‌السابق حسرت خوردم. بگذریم.

اصل بقای انرژی را خوب در خاطر دارم، "انرژی نیست و نابود نمی‌شود بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل می‌شود". چه خوب بود قوانین روانی نیز مانند قوانین فیزیکی شناخته شده و دارای فرمول مشخص و مدونی بود. مطابق نظریه‌ی کارل یونگ انرژی روانی از قوانین فیزیکی پیروی می‌کند بنابرین اگر انرژی روانی در ناحیه‌ی بخصوصی ضعیف شود آن انرژی به جای دیگر روان منتقل می‌شود و هرگز از بین نمی‌رود. و در ادامه چنین مثالی می‌زند:

اگر ما علاقه‌ی خود را به یک نفر از دست بدهیم، انرژی روانی که قبلا در آن ناحیه صرف می‌شد به ناحیه‌ی دیگری منتقل می‌شود. یونگ سپس اضافه می‌کند ناحیه جدید باید ارزش روانی برابر یا هم ارز داشته باشد در غیر اینصورت انرژی در ناهشیار سرازیر خواهد شد و عملا تلف شده تلقی می گردد و یا شاید موجب روان پریشی و...............

تمام انرژی و توان من از دست رفته است روزگاری در خود توان فوق العاده‌ای می‌یافتم اما اکنون... چه باید کرد؟ شاید بهتر باشد بار کاکتوس را امتحان کنم یا بپذیرم که "ره همین است مرد باش و برو".

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1:29  توسط عبید  | 

چند اعتراف به دعوت پاسپارتوی عزیز:

 

1-   اعتراف می کنم فاقد ذره‌ای اعتماد بنفس هستم، باور کنید تقریبا تمامی دوستان به من می‌گویند می توانی اما من در خود احساس ضعف می کنم و می ترسم اوضاع را بدتر کنم تا بهتر. فکر می‌کنم شکستهای متعدد علت کم شدن اعتماد بنفس من باشد بشدت در حسرت یک پیروزی کوچک می سوزم حتی اگر بردن در سنگ کاغذ قیچی باشد.

2-   اعتراف می‌کنم همیشه می خواهم به هر قیمتی که شده به همه کمک کنم، برای مثال بارها شده که کسی از من می پرسد " ببخشید دستشویی کدام طرف است؟" و من بی آنکه بدانم طرف را راهنمایی می کنم. باید تا الان 5 یا 6 نفر خودشان را خیس( و یا شاید بدتر) کرده باشند.

3-   اعتراف می‌کنم هنوز نمی‌دانم از زندگی‌ام چه می‌خواهم، و کدام راه را باید انتخاب کنم. تا بحال بیش از 50 برنامه‌ی Hello world نوشته ام بیش از 100 کتاب را تا صفحه 20 نیمه کاره رها کرده ام و....

4-   اعتراف می کنم بسیار حرف می زنم اما حرفی که بکار آید اندک. البته در منزل کاملا برعکس است طوری که این 3 روز تعطیل فقط 10 جمله حرف زدم.خوب گوش کردن را نیز نمی‌دانم.

5-   اعتراف می کنم بعضی اوقات آنقدر احمق می‌شوم که مسخره ترین و یا تلخ ترین و گاهی غیر باور ترین شوخی ها ودروغ ها را باور می‌کنم.

6-      اعتراف می‌کنم بسیار کینه‌ائی و منتقم هستم و بدی های دیگران را هرگز فراموش نمی کنم و تا انتقام نگیرم آرام نمی گیرم.

7-   اعتراف می‌کنم سعی می‎کنم با خنده و شوخی نقابی برروی چهره ام بکشم که وقتی خودم را در آینه نگاه می‌کنم فریب بخورم و با خود بگویم من چقدر خوشبختم. همیشه با دوستان بگو بخند دارم اما به محض اینکه تنها می‌شوم......گریه می‌کنم.مطمئن باشید بیش از آنکه خندیدم، گریستم.

8-      اعتراف می کنم تنبل ترین انسانی هستم که ممکن است وجود داشته باشد.

9-   اعتراف می کنم به شدت از تنها ماندن می ترسم و برای اینکه دوستان را دلگیر نکنم و بعضی را حفظ کنم غالبا به آنها امتیاز می دهم، مثلا می گذارم توی سرم بزنند مسخره ام کنند یا اگر کاری بخواهند (حتی اگر دادن چندین امتحان باشد) برایشان انجام می‌دهم و تقریبا به هیچ دوستی نه نمی‌گویم. فکر کنم اصلا نه گفتن را بلد نیستم. برای همین در اغلب روابط متضرر می شوم و بیشتر دوستان از دوستی با من لذت می برند تا من، و عمدتا سرخورده و ناامید شده خودخوری می کنم.شاید به همین دلیل است که اصرار به ادامه بسیاری از روابط نابسامان دوستی خود دارم.

10-  اعتراف می‌کنم در مورد حضرت حق کوتاهی کرده‌ام و تنها در سختی ها و ناکامی‌ها بیادش بودم و هنگامی که به سر منزل مقصود رسانیدم قه قه مستانه زدم و او را از یاد بردم تا ناکامی دیگر.

 

من فرهاد، امید،عبید (می خواهم باز هم در این بازی شرکت کنم)، سبحان و فرزاد (حقیقتش بغیر از اینها کسی را ندارم) را دعوت می کنم که در صورت تمایل آنها نیز کمی از خود تعریف کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 6:4  توسط عبید  |