تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است

چند روز بساط خود را جمع کردم و در روستایی محروم در قشم دوباره پهنش کردم. رفتم تا تخم ریزی لاک پشتها را از نزدیک ببینم رفتم تا جزیره را دیده باشم رفتم تا شاید خوشی بگذرانم ریلکس کنم و برگردم رفتم تا دلفینی از نزدیک ببینم رفتم تا برای مدتی رفته باشم.

سفر من به قشم آنهم آنچنان متفاوت با بسیاری سفرها سفری به دریای درونم بود، در آن چهار روز سفر چهار سال عمرم را دوباره زندگی کردم، عاشق شدم جدا شدم دوباره عاشق شدم و دوباره جدا شدم کار پیدا کردم کارم را عوض کردم و برای تحصیل در خارج اقدام کردم. چیز زیادی از قشم در خاطرم نمانده و هرچه هست از خویشتن است. پایه باشی برایت از شنهای ساحل اقیانوسی خواهم گفت که ذره ذره خاطراتم صدفی است در کناره‌اش، برایت از لاک پشتهایی خواهم گفت که تخم امید را زیر خروارها شن و ماسه از مکر روباهان مخفی می‌کردند،از رویاهایی که دلفین وار شنا کنان دسته دسته مرا فرا می‌خواندند، برایت از معنویتی خواهم گفت که بشدت جذبت می‌کند برایت از پسر بچه‌ای خواهم گفت که سعی می‌کند با ادرارش نقشی روی ساحلم بیافریند، داستانها دارم از درختانی که در دریایم روئیده‌اند. داستانها دارم از سنگهای تراش خورده در دل کوه از سختی های رام شده از ردی روی دیوار سخت و سنگی دلم از زمینی که مدتهاست رنگ باران ندیده و هنوز نگاهی به آسمان دارد. وه که چه زیباست غروب در گوشه‌ی دلم و چه استوار است تک منار مسجدی صبور.

پشت میز و در جلوی لپ تاپی که برایم بسیار عزیز است نشسته‌ام مثل همه‌ی روزهای این سالهای اخیر اما با حسی متفاوت، گویی از خانه خویش دورافتاده‌ام دلم برای سرزمینم تنگ است و برای تنها شهروندش برای خودم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 8:7 توسط عبید |

روی صخره ایستاده‌ام، اینجا آخر دنیاست، آخر دنیای من است و پس از آن ژرفای دهشتناکی‌ست. تا چشم کار می‌کند هیچ است. دقیقا هین جا بود که حس کردم کاش موجود دیگری بودم کاش مرغی بودم که آسمان بیکران را می‌شکافتم و ورای این انبوه ناآرام را می‌دیدم. برای من اینجا آخر خط است جایی گذر ناپذیر. اینجا جایی است که پیش نتوان رفت. بر می‌گردم و پشت سرم را می‌نگرم راهی بس طولانی. زانو هایم سست اند و می‌نشنیم. اینجا انتهای افق دید است آخرین جائی‌ست که می‌توان دید. خورشید پشتم غروب می‌کند اینجا زمین حتی گرد هم نیست مسطح است.  اقیانوس  آبشاری می‌شود  فرو می‌ریزد،که می‌‌داند کجا؟ خنجر نقره‌فام را کلید قفسی می‌کنم و مرغ جان را رهایی می‌دهم، سیمرغی می‌شود آرام و باوقار. بر گرده‌اش می‌نشینم و کوچک شدن زمین را می‌بینم، چقدر حقیر و بی مقدار. چرخی می‌زنم و می‌روم جایی که سلیمان نبی با قالیچه‌ی پرنده‌اش نرفت. اینجا ابتدای دنیاست.  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 19:39 توسط عبید |

چقدر خوب می‌شد می‌توانستی کار و زندگی را رها کنی بروی جایی که سگ کتک خورده نمی‌رود، در تنهایی ژرف و دور از همه‌ی آدمیان دوست داشتنی. چقدر خوب می‌شد می‌توانستی ریش بگذاری بدون اینکه به کسی توضیح دهی، لباس سیاه بپوشی بدون آنکه عزیزی را از دست داده باشی. چقدر خوب می‌شد می‌توانستی در عذاداری محرم شرکت کنی بدون آنکه مجبور باشی تحلیل های سیاسی و مذهبی را قورت دهی. چقدر خوب می‌شد به کسی مربوط نباشد در انتخابات شرکت می‌کنی یا نه. چقدر خوب می‌شد می‌توانستی دوست دختر نداشته باشی و در هر جمعی که نشستی کسی نگوید چرا تنهایی؟ کسی نخواهد برایت آستین بالا بزند و کسی نگوید "این اصلا خوب نیست". چقدر خوب می‌شد می‌توانستی ول بگردی هر وقت دوست داشتی کار را ول می‌کردی می‌رفتی دیزین رو قله می‌نشستی و سعی می‌کردی دماوند را با چشمان غیر مصلحت ببینی. چقدر خوب می‌شد می‌توانستی با زبان خودت با هرکس که دوست داشتی آنچه را که دوست داشتی و به هر میزان که دوست داشتی بیان کنی. چقدر خوب می‌شد می‌توانستی ماشینت را مدت مدیدی از کارواش محروم کنی و غرغر باقی را شنوا نباشی. چقدر خوب می‌شد می‌توانستی در هرجمعی آنطوری باشی که دوست داری و نه آنطور که باید. چقدر خوب می‌شد ذره‌ای تنها ذره‌ای آزاد باشی. همین.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 10:11 توسط عبید |

دوستان خوبی دارم، در خوبی با برگ درخت رقابت شانه به شانه دارند. مشکلات زندگی هر چه باشند الکی هستند که دوستان درشتت را برایت سوا می‌کنند و این خودش خیلی است. با ارزشترین دارائی‌ام همین دوستان هستند.

یادم می‌آید روزهایی که دل در گرو ماهروئی داشتیم (اوکی! خیلی هم مال نبود) فاصله روزی که گفت عاشقانه دوستت دارم و تا ابد کنارت خواهم ماند با روزی که رفت با یکی دیگر خوابید حدود یک ماه شد. خوابیدن منظور همان دادن است حالا مشکل خوابیدن چیست خدا می داند و اصولا ربطش چیست این را هم خدا می‌داند و الا خوابیدن که با از دست رفتن هوشیاری همراه است هرگز نمی‌تواند سر انگشتی به عمل جنسی شباهت داشته باشد. در این مملکت اوضاع همین است یعنی برای بیان نکردن یکسری کلمات پدر جد کل زبان فارسی را در می‌آورند مثلا آزار و اذیت، عمل منافی عفت، عمل غیر اخلاقی و ... حالا خود این اخلاق هم درست تعریف نشده که مثلا کسی که عنوان می‌شود عمل خلاف اخلاق مرتکب شده می‌تواند از چراغ قرمز عبور کرده باشد.

برگردیم سر همان موضوع دوستان. آقا دمشان گرم که حسابی عبور از چراغ قرمز ماهرویم را برایم تفسیر کردند و مخلص کلام گفتند پسر عجب شانسی آوردی. انصافا هم آوردم، چیزی نمانده بود که قضیه‌مان جدی شود. از هر طرفی که نگاه می‌کنم تماما شانس است که بر سرم باریده و بقول یکی از دوستان دین ستیز برو دو رکعت نماز شکر بزن توی رگ. خلاصه آنکه همه در عجبند که چرا خوشحالی نمی‌کنم و شکر شانس آورده را بجا نمی‌آورم. عزیزان من، گلهای زندگی‌ام و گوگولی هایم( فکر کنم یواش یواش یک پرسپولیسی تمام عیار می‌شوم) گور بابای فشار روانی و غم و غصه و خاطرات خوش گذشته، با مرگ باور عشق در درونم چه کنم؟

پ‌ن: خیلی خسته‌ام نیاز به یک خواب طولانی دارم، البته تنها :دی.

پ‌ن2: درست است که خیلی از این ماجرا می‌گذرد و تنها بازمانده‌اش چند خط نوشته در روزمرگی‌ها شده اما محبت دوستان همچنان نوست.

پ‌ن3: دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف – لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 16:42 توسط عبید |

بگذار یک نصیحتی به همه دوستان مذکرم بکنم: انسان عاقل تخمش را دست هر کسی نمی‌دهد.

حوالی فروردین ماه بود که درد شدیدی آن پایین ها خودنمائی کرد دردی که در نهایت معلوم شد مربوط به تخم است. اصطلاح فنی‌اش می‌شود واریکوسل آنهم درجه سه. از همان نوعی که سربازی معاف می‌کند. خلاصه آنکه کارم برای دوماه شده بود پیدا کردن دستی امین که تخم خویش را نزدش به امانت گذارم. نفر اول دکتری بود حوالی محل. رفتیم تخم را گذاشتیم کف دستش خوب وراندازش کرد و گفت هیچ وقت با خود نیاندیشی که تخمت کمی بزرگ بنظر می‌رسد. راستش بنظرم رسیده بود و اتفاقا مایه مباهات و ابزار فخر فروشی‌ام بود. به دکتر گفتم ایشان هم با تمسخری فرمودند هرچیزی بزرگش خوب نیست اتفاقا تخم کوچکش مناسب است. دکتر دستور عمل فرمودند اما خوب تخم را نمی‌شود دست هرکسی داد. پس از چند دکتر آخر دست مناسب را یافتیم دستان لرزان دکتری پیر که اگر هنگام عمل دستانش با همان فراکانس زمان معاینه می‌لرزید سیم آبی و قرمز را یکجا می‌برید. خلاصه اواخر اردیبهشت بستری شدیم و عمل کردیم و آنچه کندنی بود کندیم. آن باد نخوت و غرور تخمان خوابید. مدت زیادی از عمل گذشته و درد محو شده و اسپرم هایم زندگی عادی خویش را از سر گرفتند. نتایج عمل تا حالا که رضایتبخش بوده و الحق که دستان دکتر را باید بوسید.

پ‌ن: ای کاش برای دلم هم مانند تخمم ارزش قائل بودم و آن را دست هرکسی نمی‌دادم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:37 توسط عبید |

روابط دو ناهمجنس با یکدیگر مخاطراتی در پی دارد و در اکثر مواقع با یک تراژدی به پایان می‌رسد. برای من که اینچنین بود، فردایش زندگی جدیدی آغاز می‌شود که معمولا تهوع آور است خاطرات مدام پاپی می‌شوند و آزارت می‌دهند اما معمولا از دست دادن معشوق نیست که دردآور است برای بسیاری از ما مثل خود من، حس شکست و طرد شدن و ترس از آینده‌ای مبهم و تنها ماندن برای همیشه و خلاصه از این جور چیزهاست که ذهن را درگیر می‌کند صادقانه بگویم، اگر طرف مقابل – فاعل – را شاد و خندان ببینیم که دست در دست کس دیگر دارد حس ننه مرده‌ای را پیدا می‌کنیم که هنوز خاک مادرش گرم است واگر طرف مقابل را ناراحت و افسرده ببینیم یا مثلا بشنویم گردش روزگار دمار از روزگارش درآورده ته دلمان کمی خنک می‌شود. یادم می‌آید روزگاری را که افسرده و غمزده به کنجی خزیده بودم و دست به هرکاری می‌زدم تا خودم را سرحال بیاورم تلاشی مذبوحانه که معمولا افسرده‌ترم می‌کرد، فیلم دیدن و موسیقی گوش دادن که دیگر کار هر روزم بود بیشتر سراغ فیلمهایی می‌رفتم که حول و حوش مسائل عشق و عاشقی باشد که هم کمی آرامم کند و هم شاید راه کاری هم این وسط پیدا شد و امید به اردوگاه شکست خورده‌ام بازگشت. یکی از این فیلمها فراموش کردن سارا مارشال بود هرچند 3 سال از دیدنش می‌گذرد اما فیلم را خوب را بیاد دارم. اسم فیلم خود گویای محتواست. داستان حول بابایی است که با دختری بنام سارا آخر هفته‌ها مارپله بازی می‌کند یارو بچه خوبی است، کاری و خوش ذوق و بامرام که اخلاقش به مرحوم تختی رفته. خلاصه آنکه یک مدتی توی مارپله بالا و پایین می‌رود و دست آخر نیشی نوش جان کرده بر می‌گردد منزل اول. یارو هم دپ می‌زند و می‌شود یکی مثل من در آن روزها. می‌افتد دنبال معشوق و می‌رود سواحلی که او با پسر دیگری قرار مارپله گذاشتند. وانمود می‌کند که تصادفی آمده و عجب تصادفی.

 

*توضیح عکس: نفر اول ایستاده سمت راست همان بخت برگشته، دختر پشت دخل همان دختر هتلی، دختر سمت چپ سارا مارشال و پسر سمت چپ دوست جدیدش. عکس درحال بازی مارپله سارا و دوستش گرفته شده.

آنجا هم کلی اعصاب خردی تا بلاخره با یکی از کارکنان هتل آشنا می‌شود. در ابتدا بعنوان حریف تمرینی مارپله با ایشان روزگار می‌گذراند پس از مدتی هم قضیه جدی شده و تقریبا مسابقات طبق قوانین فدراسیون رسمی برگزار می‌گردد. آنجا  سارا و هم بازیش را می‌بیند و مسابقات بصورت گروهی برگذار می‌گردد (برنده بجا). سکانس مورد علاقه‌ی من در این فیلم جایی است که این دو زوج در اتاقی مشرف به یکدیگر روی تخت هاشان بازیشان را می‌کنند و هرکدام یعنی یارو و سارا سعی می‌کند صدای جفت شش آوردنش را بلند کند تا صدایش به اتاق کنار برسد و بدین طریق نشان دهد که چقدر بهش خوش می‌گذرد. آخر سر هم بازی سارا که از تطابق صدای تولید شده و توان مصرفی عاجز می‌ماند به سارا اشاره می‌کند که تو هنوز در فکر یارو هستی و... تاسش را می‌کند توی حلقش و می‌خوابد. چند روز بعد هم یارو با سارا قرار مارپله و آشتی می‌گذارد در نهایت می‌بیند که دلش با سارا صاف نمی‌شود بازی نمی‌کند، خبر هم بگوش آن یکی می‌رسد قهر می‌کند و ادامه‌ی داستان منت کشی یارو از دختر هتلی و دست آخر هم یک مسابقه هیجان انگیز مارپله. جدای پایان خوش حال بهم زن فیلم باقی‌اش خوب بود هرچند مثل هرفیلم کمدی دیگری اغراق درآن موج می‌زد. برخلاف نظر کارگردان معتقدم بعد از یک پایان غم بار همیشه شروعی زیبا نخواهد بود و اصولا عدالت در زندگی بشر جایی نداشته و نخواهد داشت. زمان گذشت و به یمن گذرش گذشته با همه‌ی متعلقاتش فراموش شد و زخمها التیام یافتند و زندگی‌ام به مسیر گذشته خویش بازگشت و هردویمان بلاخره راه‌مان را در زندگی پیدا کردیم و رفتیم پی‌کارمان.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 8:14 توسط عبید |

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 12:14 توسط عبید |

اهوممممممممممممممم ... این اولین پست در سال جدید است، خیلی حال و هوای عید نداشت برای خالی نبودن عریضه گفتیم چیزکی بنویسیم. بهمین کی‌برد قسم ذهنم تمرکز و انسجامش را بکلی از دست داده، کی‌برد واقعا مقدس است اگر کرکره‌ی نبوت پایین کشیده نمی‌شد الان لابد آیه می‌آمد ونون و الکیبرد یا حالا معربش. اصلا عربها به کی برد چه می‌گویند؟ مترجم گوگل که می گوید "لوحة المفاتيح". کلا عربها خیلی بیش از ما مراقب زبانشان هستند و هرچیزی را معرب می‌کنند حالا هرچقدر هم مضحک بنظر برسد، البته شامل همه‌ی انواعشان نمی‌شود مثلا اینطور که یکی‌شان می‌گفت مراکشی ها و تونسی ها برای خود زبان جدیدی دارند ملقمه‌ای از عربی فرانسوی که فهمش برای سایر اعراب هم مشکل است چه برسد برای سایر ملل. از حق نباید گذشت تونسی ها هرچقدر در نگهداری زبانشان بی دقت بودند در آزادیخواهی گوی سبقت را از باقی ملل عرب ربودند ما که گوی سبقتی نداشتیم که کسی از ما برباید، البته درست معلوم نیست با این گوی می‌خواهند چه کنند. حالا هرکاری اصلا بماچه ربطی دارد گوی خودشان است مالکیت شخصی همین است دیگر اینکه آدمی سعی نکند سر از کار دیگران دربیاورد و سرش را بکند توی زندگی خلق الله. بقول آخوند وحید خراسانی اساس دین حریت بشر است و این یعنی برادر جان بتوچه، البته حریت بشر با نهی از منکر یک جورهایی کارد و پنیرند کلا تمامش جمع اضداد است و خواص را گیج و بی بصریت می‌کند عوام الناس که جای خود دارد. عوام الناس برای خودشان کم دردسر ندارند مردهاشان مشکلاتشان را معمولا روی تخم چپ حواله می‌دهند اینطوری می‌شود که تخم چپ متورم شده دردش می‌زند بکل بدن و شکم و مایحتوی را هم بهم می‌ریزد و سیخونکی هم به مغز می‌زند که نتیجه‌اش می‌شود همین متن که خواندید.

پ‌ن: بحول و قوه الهی هفته بعد جراحی در پیش داریم تا جلوی انقراض خاندان خویش را بگیریم هرچند امید است با قرص و دعا کارمان به تیغ جراحی نکشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 14:41 توسط عبید |

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است

در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش

آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها

آبها از آسیا افتاد ه است
دارها برچیده خونها شسته اند

جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
خشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود

این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست

گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا

آبها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید 

کاشکی اسکندری پیدا شود

ماث

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 16:28 توسط عبید |


یکی از بیاد ماندنی‌ترین سکانسهای کل تاریخ سینما از آدم تا خاتم و از خاتم تا معظم له قسمتی مربوط به داستان اسباب بازی‌های 1 است. جایی که "باز" قهرمان تازه وارد و اسباب بازی جدید اندی پس از تعقیب و گریز یک سگ حرامزاده وارد اتاقی می‌شود که درآن تلویزیونی روشن تبلیغاتی مربوط به اسباب بازی جدید بچه ها را پخش می‌کند اسباب بازی بنام "باز". تازه آنوقت خرفهم می‌شود که مامور فضایی نبوده و حرفهای وودی حقیقتی غیرقابل انکار است و او تنها یک اسباب بازی مسخره ساخت تایوان است. دنیا روی سرش خراب می‌شود انگار که درخوابی یا توهمی بوده باشد غم زده و ناامید به کنجی می‌خزد و احساس پوچی می‌کند. حس می‌کند موجود بی مقداری‌ست رویایش نابود می‌گردد و از رویارویی با حقیقت وجودش افسرده می‌گردد. دوست داشت قهرمانی باشد قهرمانی که ماموریت ویژه‌ئی داشت و حال تنها ماموریتش شاد کردن کودکی بود ماموریتی که بنظرش خفیف و بی مقدار می‌رسید. عمیقا این قسمت فیلم و موسیقی‌اش را دوست دارم. حال "باز" مانده و دنیای جدید و زندگی پیش رویش، او مانده و ناتوانی‌های جدیدش او مانده و احساس ناچیز بودن. موجودی که گمان می‌کرد می‌تواند پرواز کند دارای سلاح لیزری خطرناکی‌ست و ماموریتش نبرد با زرگ ظالم است حال فهمیده که تنها یک اسباب بازی است.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 8:27 توسط عبید |