تبليغاتX
اندرین پستی قضایم زان فکند
تا تو را جویم تو را خوانم بلند

ایده‌آل گرایی همیشه جزئی لاینفک از وجود من بوده است به قول دوستان، خدا و خرما را توامان می خواهم. دوست دارم همه چیز زندگی همیشه منظم و مطابق اصول باشد. خب طبیعتا هر زمان کنترل اوضاع از دستم خارج می‌شد ناراحت و غم زده در کنج عزلت می‌نشستم و حسرت می‌خوردم و خود را شماتت می‌کردم. بارها تصمیم گرفتم دنیا را با همه‌ی نقایصش بپذیرم و بقول حضرت سعدی باور داشته باشم که "ره همین است مرد باش و برو". اما نشد که نشد. از انسان ها انتظار انسانی رفتار کردن داشتم انتظار داشتم صادق باشند و اصطلاحا مردانه عمل کنند . بمحض مشاهده‌ی کوچکترین اشتباه و خطا از اطرافیان سرخورده می شدم، و بر دور زمان و گردش ایام نفرین می‌فرستادم و مدام گلایه می‌کردم که مثلا زمانه بکدامین گناه مرا مجازات می‌کند و یا فلان، فلان کار را به چه نیتی در حق اینجانب انجام داده است و چه و چه. اتفاقا مدتی پیش چشمانم به داستان آدم و حوا خورد و مدتی روی آن براق شدم و نکات جالبی به نظرم رسید که آنها را شایسته‌ی نوشتن یافتم.

اول آنکه در دوران این دو عزیز تنها یک گناه وجود داشته است و آنهم خوردن یک میوه بوده است دوم آنکه این دو عزیز در پیشگاه حضرت حق بودند و نیازی به اثبات ذات حق تعالی نداشتند و بنابرین باید کلام حضرت حق در نظر ایشان استوار باشد و آنرا لازم الجرا بدانند. سوم آنکه از جرم شیطان آگاه بودند و او را بهتر از ما که فرزندانشان تلقی می‌شویم می‌شناختند. خب فرض مسئله کاملا مشخص است و حال تصور کنید این دو عزیز همان یک گناه را یعنی 100% گناهان موجود را انجام دادند آنهم برای رسیدن به عمر جاودان و قدرتی که خداوند هم نتواند آنها را از آن محروم کند حال آنکه خداوند را نیز می‌شناختند سوم آنکه فریب موجودی را خوردند که بدطینتی آن بر آن دو معلوم گشته بود. فقط کافی بود کمی مغز بزرگ خود را به پردازش داده‌های خود وا می داشتند تا بفهمند که اگر آن میوه خوب بود خب خود شیطان آنرا می‌خورد اگر تنها به  آدم عمر جاودان می‌داد خب شیطان که از شدت تنفر از آدمی از سجده بر او امتناع کرده بود برای چه باید به او نفعی به این عظمت برساند پس شیطان او را از وجود چنین میوه‌ای آگاه نمی‌ساخت و یا لااقل از آدم چیزی در عوض طلب می‌کرد آخر گربه هم محض رضای خدا که موش نمی‌گیرد. تازه خداوندی که او را از خاک آفرید چرا باید میوه‌ای را خلق کند که موجبات مشکلاتی برای او شود خب آن درخت را آنقدر بلند و یا آدم را آنقدر کوتاه قد می‌ساخت که دستش ولو با گرفتن قلاب توسط حوا به آن نرسد. آری جد ما گندی زد که از آن بدتر ممکن نبود.

ما در دنیای زندگی می‌کنیم که جرم و گناه بسیار بیشتر از یک عدد وجود دارد از گناهان شرعی تا قوانین اجتماعی. اطلاع دقیقی هم از جهان پس از مرگ نداریم در مورد وجود خدا هم که شبهه وجود دارد شیطان را هم که بر سر وجودش اختلاف داریم عمرمان هم محدود تر از جدمان آدم است و فرصت توبه برای آنهمه گناه نداریم همان فرصتی که برای توبه از یک گناه به آدم داده شد برای تمامی گناه‌هان به ما داده نشده است. خداوند عادل باید تخفیفی اساسی به فرزندان آدم بدهد.

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت                               ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:15  توسط عبید  | 

درست در چنین روزی بود که برای قصد و نیتی متفاوت با چیزی که اکنون در سر می پرورانم، تصمیم گرفتم وبلاگی تاسیس کنم. خوب یادم هست که در آن روزها بازار وبلاگ نویسی بین دوستان آن دورانم داغ بود و من نیز تحت تاثیر آنها نوشتن را شروع کردم. در مخیله هم نشخوار نمی‌کردم که روزی به دلیل متفاوتی بنویسم، در سراشیبی سقوط قرار گیرم و همه‌ی چیزهایی را که به آنها می بالیدم را یکجا از دست دهم. حتی حوصله‌ی خودم را نیز نداشته باشم و هر از چند گاهی خودم را با خاطرات دوران گذشته سرگرم کنم. خب دنیا همین است و کاری هم نمی‌شود کرد. من در تمام این دوران در تمام روزهای این سالهای اخیر با سرنوشت خویش می‌جنگیدم و دوست داشتم سرنوشتی مطابق میل خویش رقم بزنم اما به ناگاه در زمانی حدودا 6 ماه آنچنان زیر رو گشتم که اکنون باورم نمی‌شود روزگاری خوش و خرم و شاد بودم و دوستانی قسم خورده داشتم. دیگر نمی‌توانم، سرنوشت خود را پذیرفتم و باید بگویم هر چه بر سرم آید می‌پذیرم. دوباره نمی‌خواهم نق بزنم اما گاهی اوقات وقتی نمی‌توانی شرایط را تغییر دهی باید خودت را تغییر دهی و یا لااقل با اوضاع همان طور که هست کنار بیایی.

البته از یک منظر دیگر چندان هم بد نیست زیرا که وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، چیزی هم از دست نخواهی داد و شجاعت و جسارت عجیبی در خود می‌یابی، شجاعتی که تا کنون در خود سراغ نداشتم. ناراحت چیزهایی که از دست داده‌ام نیستم ناراحت چیزهایی هستم که بدست نیاوردم. یکی از دوستان حرف خوبی می‌زد. می گفت باید دنیا را با قوانینش پذیرفت هرچند که بنظرمان ظالمانه آید و در نهایت برای لذت بردن از دنیا باید طبق قوانینش رفتار کرد.

ما سپر انداختیم. برایم فرقی نمی کند چه سرنوشتی پیدا کنم "هر چه را خواجه پسندد نیکوست".

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:58  توسط عبید  | 

شیخ ما را گفتند که فلان کس بر روی آب می‌رود، گفت سهل است چغزی و صعوه‌ای نیز بر روی آب می‌رود. گفتند فلان کس در هوا می‌پرد، گفت زغن و مگس نیز در هوا می‌پرد. گفتند فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود، شیخ گفت شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌رود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق، ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.

ابو سعید ابوالخیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:49  توسط عبید  | 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم، مگر وقتی که پایم برهنه بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم، دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس و شکر نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

مرغ بریان بچشم مردم سیر                       کمتر از برگ تره بر خوان است

وآنکه را دستگاه و قدرت نیست                   شلغم پخته مرغ بریان است

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط عبید  | 

این آرش برهانی اعجوبه ایست. بازی اش دوست داشتنی است تکنیکی است خودش را خوب در موقعیت گل قرار می دهد، توپ را هم خوب کنترل می‌کند بازی سازی هم سرش می‌شود در کار گروهی شرکت می‌کند و تقریبا همه‌ی مشخصات یک مهاجم خوب را دارد، بجز گل زدن. ضربه‌ی نهایی را خوب نمی‌زند خوب که چه عرض کنم افتضاح. نمی‌دانم چرا تک به گل که می‌شود دست و پایش را گم می‌کند و کاری می‌کند کارستان. می‌شود گفت گل نزدن در آن موقعیت سخت تر است از گل زدن. چرا؟

چرا درست در لحظه‌ای که باید خودت باشی آری تنها خودت باشی و با اعتماد بنفس کاری را که مدتها رویش وقت گذاشته‌ای را انجام دهی، دست و پایت را گم می‌کنی؟ آخر 7 متر دروازه را نمی‌بینی؟ این همه چشم این همه طرفدار تنها و تنها در انتظار تو و گل زدن تو نشسته‌اند. اعتماد بنفس نداری. آری یقین دارم که اعتماد بنفس نداری و یا لااقل از دست داده‌ای. درست همان وقت که باید کار را یکسره کنی استرس می‌گیری و گند می‌زنی. خونسرد باش و کاری که بابتش پول می‌گیری را درست انجام بده همین! تنها خونسرد باش. جایت را تیم ملی از دست دادی اگر به همین منوال هم پیش روی جایی در تیم باشگاهیت هم نخواهی داشت. تمامش کن اصلا کار سختی نیست کافیست به بعد از گل فکر کنی به جشن پیروزی به لبخند تماشاچیان به هم تیمی هایی که از سر و کولت بالا می‌روند و به آینده، به باشگاه‌هایی که پیشنهادهای رویائی به تو می‌دهند به لیگ اروپا به ثروت، شهرت و آرامش و البته دوران بازنشستگی لذتبخش.

من؟ من از تو بیشتر محتاج نصیحتم. آری من بیش از تو فرصت از دست دادم فرصتهای طلائی برای فرار برای نجات و برای تغییر در روند کسالت آور زندگی. عمر عزیز خود را نقد حرام کردم و حاصلش هیچ. تنها یک حسرت و یک دنیا نفرت.

تابلوی تعویض بالا رفت، آرش باید جای خود را به علی علیزاده بدهی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:10  توسط عبید  | 

در عنفوان جوانی، چنانکه افتد دانی(تقریبا همه دوستان و دوستان دوستان می دانند) با شاهدی سر و سری داشتم.

آنکه نبات عارضش آب حیات می‌خورد                                  در شکرش نگه کند هر که نبات می‌خورد

اتفاقا بخلاف طبع( شاید هم بتوان کن به خلاف هر مرام و مسلکی، طبع من که سهل است اصولا اینکه اوضاع را خلاف طبع ببینم عادت روز و شبم گردیده بود، به مرگ گرفته بودند در نهایت به تب راضی شدم) از وی حرکتی(شاید هم حرکاتی) بدیدم که نپسندیدم. دامن از او در کشیدم( حقیقتا اگر به من بود که...) و مهره برچیدم و گفتم:

برو هر چه می‌بایدت پیش گیر                                             سر ما نداری سر خویش گیر

(در دلم گفتم یا حداقل مستقیم نگفتم) شنیدم که می‌رفت و می‌گفت(این را مستقیم گفت آنهم با چنان وقاحتی که باید می‌بودی و می‌دیدی):

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد                                            رونق بازار آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد(طوری رفت گوئی که هرگز نبوده است و انگار نه انگار که درخت محبتی رشد کرده بود و شفقتی) و پریشانی او در من اثر کرد( در حقیقت نابود شدم یا چیزی در همین حدود، تقریبا تمرکز خود را در زندگی از دست دادم و ماتم زده در کنج عزلت نشستم).

باز آی و مرا بکش، که پیشت مردن                          خوشتر که پس از تو زندگانی کردن

(خودت ببین که به چه وضعی افتاده بودم، البته خوب آن وقت که معصوم نبودم چنین چرندیاتی بلغور می‌کردم)

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:25  توسط عبید  | 

آزادی، مفهوم غریبی است لااقل برای من که اینطور است. به نظرم آزادی مطلق وجود ندارد. نمی دانم چرا انسان اینطور است. آزادی‌هایش در جایی با آزادی‌های سایر انسان‌ها تداخل پیدا می‌کند. غالبا هم متوجه نمی شود تا بلاخره صدای طرف در می‌آید. بهرحال عمیقا دوست دارم آزاد باشم یعنی هیچ چیز و هیچ کس برای من حدودی تعیین نکند. دوست دارم هر وقت که مایل بودم کار کنم درس بخوانم و هر زمان که به نظرم ملال آور آمد رهایش کنم. آزادی را دوست دارم.

اما اطراف ما (شاید هم فقط اطراف من) پر است از خطوط قرمز، محدودیت، اخطار و ... . جامعه، دین، خانواده، قوانین اجتماعی، قوانین قضایی و عرف یا سنت یا هر مزخرفی که نام داشته باشد تنها مجموعه‌ای از خطوط قرمزند که نباید از آنها عبور کرد. نباید. از کودکی در گوشمان می خوانند دست نزن بزرگتر که می شویم مسئله حادتر می شود یعنی از دست زدن به گاز و چاقو به اعتقادات و سخن گفتن و... تبدیل می شود. اعتماد بنفس را از ما می‌گیرند و مارا تا آخر عمر درگیر عذاب وجدان می کنند که مثلا چرا فلان روز فلان کار را کردم و قص علی هذه. انگار تمامی ندارند این خطوط قرمز ها. مساحتی که با این خطوط قرمز محاط می شود در حدود یک نقطه است وباید تا آخر عمر ثابت و صامت سرجایت بایستی.

این چند روز عمیقا احساس کردم روزی خواهد آمد که از همه‌ی خط قرمزهای زندگی خود بگذرم، دارند خفه‌ام می کنند. دوست دارم آزاد باشم دوست دارم دقیقا مطابق میلم رفتار کنم برای خود زندگی کنم نه برای دیگران. دوست دارم هیچ بندی، تعهدی، تهدیدی، مجازاتی و ... را نپذیرم. گناه آن چیزی است که دوست نداشته باشی و انجامش دهی یعنی مجبورت کنند انجام دهی حتی اگر آن کار عبادت خدا باشد یا کمک به یک مستمند. دوست ندارم دیگر مرتکب گناه شوم. دوست دارم ثوابی کنم می خواهم با یک نخ مارلبرو فیلتر زرد شروع کنم یا شاید بهتر باشد زنگ در همسایه‌ها را بزنم و سپس فرار کنم و یا حتی... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:52  توسط عبید  | 
 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی           که بسی گُل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش           که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می دهدت پند ولـــــی            وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالـی دگرســـت                حيف باشد که زکار همه غافل باشی
نقد عــمرت ببرد غصه دنيا به گــــــــــزاف                گر شـب و روز درين قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بيم زماتابر دوست                 رفتن آسـان بُود ار واقــف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخـــت بلنـــدت باشد                    صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 18:29  توسط عبید  | 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند               به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند                       کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار                      دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم                یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود                         که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟      برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست                اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:9  توسط عبید  | 

...سعی کرد از روزنه کوچک دیوار نگاهی به بیرون بیاندازد اما قدش نمی رسید روی پنجه پا بلند شد و بزور خودش را کمی بالا کشید تا لااقل بتواند ماه و تعدادی ستاره را ببیند، ماه و ستاره‌های که سالها بر بالای سرش ساعات متمادی خود نمایی کرده بودند و او حتی نیم نگاهی هم به آنها نیانداخته بود اما حالا مانند محصلانی که در شب امتحان با شتاب کتابهایشان را مرور می کنند آنها را می نگریست، اما پاهایش زود خسته شدند و او روی تختش نشست و سرش را در میان دو دستش گرفت باورش نمی شد چه بلای بر سرش آمده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. یک جر و بحث و ناگاه یک مشت به صورت شریکش و برخورد سر او با لبه‌ی میز و بعد اینجا.

کمی به نظرش ظالمانه آمد او تنها یک لحظه اشتباه کرده بود یا شاید تنها از خود دفاع کرده بود شاید اگر وکیل مدافع کمی خبره تر بود الان بی توجه به ماه و ستاره‌گان دست در دست معشوقه اش قدم می زد. از مرگ می ترسید اما راضی بود انتظار کشیدن برای مردن از مردن سخت تر است 3 روز دیگر بدار آویخته می شد در این 6 ماه اخیر در طول زمان محاکمه و این 2 ماه آخر پس از محکومیت زمان برایش به طرز وحشتناکی گذشته بود و الان دیگر سرنوشت محتوم خود را پذیرفته بود هر چند در اعماق وجودش هنوز کورسویی از امید وجود داشت که ناگاه وکیلش مدرکی ارائه دهد و او را برهاند در همان حال ترسید که مبادا تنها اعدامش به تعویق افتد با خود اندیشید که دیگر تحملش را ندارم شاید بمیرم بهتر باشد که می داند شاید بعد از مردن در شرایط بهتری قرار بگیرم. نباید طولش می داد این امید احمقانه باعث شد که تقاضای تجدید نظر کند و با این کار تنها 2 ماه بیشتر محبوس بوده است. از همان ابتدا مشخص بود که محکوم می شود. کمی که از خستگی پاهایش کاسته شد دوباره مشغول تماشای ماه شد معلوم نبود این ماه تا کنون شاهد چند محکوم به اعدام بوده و از این پس نیز شاهد چند نفر دیگر خواهد بود. بنظرش کمی ماه بیرحم نمود و البته خونسرد. دوباره پاهایش خسته شدند روی تخت دراز کشید و با خود اندیشید اگر عکاسان روز اعدام از من عکس بگیرند حتما لبخند خواهم زد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:49  توسط عبید  |